تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها


دختر پاییزی ...

از راه های آشنا عبور می کنم ، لحظه ای می ایستم ، اما بر نمی گردم تا پشت سرم را نگاه کنم . درخت های دره ریحان در خواب زمستانی گذرا بودن زندگی را بازهم یادآوری می کنند . هیچ صدایی جز خش و خش گاه و بیگاه برگ های ریخته بر زمین به گوش نمی رسد . از دره ریحان ، از این گوشه جدا شده از زمین و کائنات دور می شوم . در دل آرزوی باران دارم ، اما به این ابرها امیدی نیست . امیدی نیست ... زیر لب می گویم و راه را ادامه می دهم ، تا غروب ، تا شب زمان زیادی نمانده است . در انتظار معجزه ای از کوره راه باریک خاکی می گذرم . امید دیداری ندارم ، منتظر لبخندی نیستم . تا دوردست ها حتی یک چراغ هم روشن نیست ... طلوع اولین ستاره ها را می بینم . کلاغی از میان بوته ها با سر و صدای زیاد به سمت درختی با شاخه های لخت پر می کشد . بوی برگ های پوسیده ، خاک خیس ، چوب نیمه سوخته و بویی دیگر که اصلا مربوط به راه و دره نیست ، اما به وضوح احساس می شود ، بوی قهوه ! ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت 23:13 |


 -  دیر نیایی ها  !

صدای مادرم بود ، گفتم چشم و از کنار حوض کاشی که مادره تازه آبش را عوض

کرده ، ردیف گل های شمعدانی و باغچه که به لطف پاییز آکنده از گل های مینا

شده بود گذشتم . نگاهم به دیوارهای بلند حیاط افتاد که بیشترشان زرد و نارنجی

شده بودند و هنگام بیرون رفتن از در صدای رادیوی سبز رنگ لامپی پدر را شنیدم :

چه شود صنما که ز روی وفا نظر به ما کنی ...  حتما در آن لحظه مثل همیشه که

از خانه بیرون می رفتم ، ماردم زیر لب می گفت :

- خدایا به خودت سپردمش

خیابان فرعی قدیمی ما در آن ساعت روز ( یک ، دو بعد از ظهر ) خیلی خلوت بود .

با این که خیلی دلم می خواست ، اما هنوز به سنی نرسیده بودم که با کسی قرار

دیداری داشته باشم . هرچند مدت ها بود که دیگر به جای مجله دنیای ورزش ،

جوانان می خواندم و به دلیلی که نمی دانستم ( در آن ایام البته ! ) شادی های

الکی و زودگذر هیچ جذابیتی برایم نداشتند . راهم را کمی دور کردم و به جای این

که وارد خیابان امیریه شوم و مسیرم را رو به بالا ادامه دهم ، در جهت عکس به راه

افتادم و همان طور رفتم تا به خیابانی رسیدم که دار و درخت زیادی داشت و خیابان

قزوین را قطع می کرد ، بعد به محله قلمستان که یک سقاخانه در ابتدایش بود می

رسید . با قلمستان و سقا خانه کاری نداشتم و از خیابان قزوین دوباره راهم را به

سمت امیریه کج کردم . شوق دیدن یک فیلم پاییزی را در سر داشتم و هدفم از این

تغییر مسیر ، عبور از مقابل سینما داریوش بود . یک وسترن مهجور ایتالیایی را

نمایش می داد . از کنارش گذشتم ، به امیریه رسیدم و رو به بالا راه افتادم . کمی

جلوتر از خیابان خودمان ، سینما ستاره بود ، فیلم فانتوم را روی پرده داشت ،

فیلمی که اگر چند سال قبل بود برای دیدارش لحظه شماری می کردم ، اما آن روز ... 

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 13:26 |

سالن انتظار آزمایشگاه یک جور راهرو است که یک طرفش رو به خیابان فرعی و طرف دیگرش به سمت اتاقک پذیرش و بقیه ساختمان قرار دارد . یک عصر چهارشنبه پاییزی است و من هم در همین اتاق انتظار ، یا به عبارت بهتر راهرو ، روی یکی از این صندلی های سبز و ناراحت پلاستیکی نشسته ام تا اسمم را صدا کنند و نامه اعمال ! یعنی جواب آزمایش های ریز و درشتی را که طبیب تکلیف کرده است ، به دستم بدهند تا ایشان متوجه شوند که راز این دردهای خفیف چیست و سر نخ بالا و پایین رفتن فشار خون در بدن فرسوده ام به کجا وصل شده است . حواسم بیشتر به هوای ابری بیرون و عبور رهگذران است . تا این لحظه بانو دوبار با این تلفن همراه تماس گرفته و جویای احوال شده است . ظاهرا می ترسد دزدی ، چیزی ، ما را ببرد و ... اسمم را صدا می کنند ، بلند می شوم و لحظاتی بعد با پاکتی در دست از در اصلی آزمایشگاه خارج می شوم . پاکت را در جیبم می گذارم و در جهت خلاف مسیرم و به سمت پایین خیابان اصلی که اسم شاعری را هم روی آن گذاشته اند راه می افتم .

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 10:34 |
 

به پایان روزهاي زمستان رسيده بوديم ، كمي مانده بود تا در كنار باغچه گلهاي مينا به هم برسيم ، تا به تو سلام كنم . اگر به تو سلام مي كردم شايد هواي پيرامون بلافصل خودمان را كمي آشفته مي كردم ، شايد پرنده اي در باغچه مي نشست ، سر بلند مي كرد و نگاه مي كرد ، شايد تو در گذرت كمي مكث مي كردي و شايد اين مكث ، مثل تلنگري به كاسه زنگي ، در تمام عاقبت تو طنين مي انداخت ، رفتن تو را به تاخير مي انداخت ، درخت هاي كاج در باد تكان مي خوردند ،


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 19:13 |

خیابان فرعی قدیمی از کنار موزه شروع می شد ، می رسید به کتابخانه ، بعد دبیرستان دخترانه زرتشتیان و کمی جلوتر هم معبدشان . انتهایش خیابان نادری بود و بعد هم سفارت روسیه . تا آن روز چند دفعه ای اسمش عوض شده بود . اصلا چه فرقی می کرد ، آنجا برای من همیشه همان خیابان قدیمی بود ، حالا هر اسمی که می خواست داشته باشد . خاطرم هست همین چند روز پیش بود ، در بعدازظهری ابری – بارانی که معلوم بود تا چند دقیقه بعدش ، شیطنت آسمان با رعد و برق و رگبار به اوج خودش خواهد رسید . با چند تا از دوستان رفته بودیم تا موزه ای را ببینیم . موزه ای پر از چیزهای قشنگی که با شیشه و آینه ساخته بودند . اسم قشنگی هم داشت ، موزه آبگینه ... می گفتند خانه یکی از رجال قدیمی بوده که حالا موزه اش کرده اند . حواسم به آن اشیاء زیبا نبود . هر چند دقیقه یکبار ، ساعتم را نگاه می کردم و در فکر عزیزی بودم که در روزگاری نه چندان دور ، بیرون ، شاید زیر باران ، در انتظارم بود . هر جوری که بود ، خداحافظی کردم و کاسه ، کوزه ها را به آنها و آنها را به خدا سپردم .

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:11 |

جاده با همه پیچ و خم ها و منظره های اطرافش ، مرا به یاد هیچ خاطره ای نمی انداخت . هوا در آن روزهای اوایل سال هنوز سرد بود و زمستان انگار خیال رفتن نداشت . باران مدت کوتاهی دست تفضلش را بر سر منظره کشید و کارهای عجیب و غریبی کرد با آن فضای چشم نواز . در اتوبوس و کنار من هیچکس ننشسته بود ، که اگر هم نشسته بود ، زیاد فرقی نمی کرد . حواسم به هیچ کجا نبود ، و در این فکر بودم که علت تحققم در این فضا و زمان و مکان چیست ؟ از خودم می پرسیدم ، جوابی نداشتم و جاده به راه خود می رفت ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 21:36 |

سینما ستاره

سینما داریوش

سینما فلور

همه کنار جوی آب نشسته بودیم . فردا بعد از مدرسه قرار بود هفت دلاور با راهزنان کوچه درختی مبارزه کنند . سعید فرمانده هفت دلاور بود و منصور ، کریم ، حسن ، قدرت ، محمود و من شش دلاور دیگر ... البته جدی نبود ، یک جور بازی ، هفته قبل نوبت ما بود که راهزن شویم ! هفت تیر های چوبی را آماده می کردیم و حسن علاوه بر هفت تیر ، یک کارد از همان جنس چوب هفت تیرش ( جیمز کابرن را که در فیلم هفت دلاور یادتان هست ؟ ) داشت . سعید سعی می کرد وظیفه هرکدام از دلاورها را به او یادآوری کند . اصلا انگار نه انگار که این بساط فقط یک بازی است ، بازی آخر ... چون مدرسه رو به تعطیلی بود و باید می رفتیم تا محله را برای چهارشنبه سوری و خودمان را برای عید و سینما آماده کنیم ...

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 10:25 |

نامه دوم :

گل واژه های دوستی  

حالا چند ساعتی از آن غمنامه ای که برایت نوشتم می گذرد ، باور کن نازنین ، نوشتن برای مخاطبی که قرار است خودش و تنها خودش خواننده آن سطر ها باشد خیلی سخت است . به خصوص که خیلی هم عزیز باشد . دائم باید مراقب باشی تا خاطرش را آزرده نکنی ، مواظب باشی که جمله ها دو پهلو نباشند تا ذهنش آشفته نشود و ... اما با همه این مراقبت ها گاهی از دستت در می رود و اگر با قلم هم زیاد آشنا نباشی ممکن است یک خراب کاری درست و حسابی بالا بیاوری ، کاری که من تقریبا در آن حرفه ای شده ام ! خیلی چیز ها را با زبان نمی شود گفت ، زبان گفتاری الکن است ، چون مجبوری به مخاطب نگاه کنی و همین نگاه دست و بال آدم را می بندد و خیلی حرف ها در سینه می مانند و گفته نمی شوند . زبان نوشتاری اما راحت تر است . می توانی روی حرف هایت خوب فکر کنی و بعد بنویسی . مثل روزهای امتحان دیگر هیچ چشمی مراقب تو نیست .

در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:38 |


نامه اول

سلام

اما مگر سلام شروعی برای یک نامه نیست ؟ مگر نامه من تمام نشده است ؟ درست است تمام شده اما بگذار کمی به گذشته برگردم . باید مرا ببخشی ، قبلا هم گفته ام که شادی را به خوبی نمی شناسم ، در شادترین لحظه های زندگی ام هم شادی ام را نشان نمی دهم . با شوخی میانه ای ندارم و همیشه گفته ام  از شادی و شاد کردن و شاد دیدن دیگران لذت می برم اما با هیچکس و هیچ چیز این زندگی شوخی ندارم ... از اولین دیدار تا همین دیشب که از سفر برگشتیم آنقدر خاطره برایم گذاشته ای که تا سال ها ، تا آخرین لحظه های این عمر بی حاصل و شاید پس از آن با من خواهند ماند . در تمام آن سفر همه فکرم این بود که چگونه می توانم پاسخگوی تمام آن محبتی باشم که نسبت  به من داشتی و من قادر به جبران ذره ای از آن نبودم و نیستم . در راه گاهی به یاد ستی می افتادم . به فکر اینکه چطور آن دوستی ساده و لطیف را که به لطافت گل های بهاری طعنه می زد ، از بین برد و خراب کرد . از آسمان به زمینش آورد و به عفن هم آغوشی آلوده اش ساخت . چرا پس نزدم ؟ چرا گناه کردم ؟ چرا آن وقت مثل حالا نبودم ؟ هر چه بود گذشت . هرکسی ممکن است خطا کند . من که معصوم نبودم ...

در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:8 |
 


بدون اینکه مطلبی را به درستی بخوانم ، فقط مجله را ورق می زدم ، یکی از این مجله های سینمایی ، که بیشتر عکس چاپ کرده بود تا مطلب . عکس پشت صحنه فیلم ها ، بازیگران زن و مرد و ... روی یکی از عکس ها مکث می کنم ، یک خانم هنرپیشه در لباسی سفید که شاخه گل سرخی در دست دارد و به جز لب ها تنها رنگ عکس همان سرخی شاخه گل است . چانه ، لب ها ، گونه ها ، ابروها ... همه چیز شبیه هستند ، فقط چشم ها رنگی اند . و هیچ شباهتی ندارند . عاقبت می فهمم که چرا هر وقت ، هر کجا ، عکسی از این خانم بازیگر می بینم ، مکث می کنم . تا این لحظه متوجه این شباهت کم رنگ نشده ام ، اما لبخند همان لبخند است ... و عجیب تر اینکه یکی از فیلم های همین خانم را با هم دیدیم . در یک غروب سرد زمستانی ، تقریبا همین وقت های سال ...

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:46 |

زمان بی تو بودن کم کم با زمان با تو بودن برابر می شود . این اولین یادگاری بود که برای تو نوشتم ، یادت هست ؟

حضور گل هاي مينا در زير بارش باران حادثه شكفتن بود در يك بعد از ظهر ابر آلوده پاييزي . شكفتن نگاهي كه از ميان قطره هاي باران گذشت و در روزي كه طالع خوش بر سرم نشسته بود به من رسيد ، نگاهش مثل ساعتي كه ناگهان ، بي موقع زنگ مي زند ، دوباره زنده بودن را به يادم آورد . به يادم آورد كه هنوز زنده ام ، هنوز هم گل ها ، باغ ها ، رودها و در و ديوار خدا مي توانند مثل گذشته ، در قصه هايم جريان داشته باشند . واژه ها باز هم با صفحه سپيد كاغذ آشتي كنند و پاك شوند از گرد و غبار سال هايي كه گذشته و رفته اند . اما مي دانستم كه وقتي براي اين زندگي نو ، اين تولد دوباره ، و اين آشنايي تازه با كائنات نيست . مثل عمر كوتاه آفتاب پريده رنگ عصرهاي پاييز . پس نگاهش را از ميان قطره هاي باران گرفتم و پشت چشم هايم...
در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 10:10 |

سلام گلبرگم ، سلام مهتاب شب های تاریک من ، سلام خورشید روزهای غبار گرفته ام ، نمی دانم به کدام علت این روزها خیلی دلم برایت تنگ می شود و هر چه فکر می کنم رد پای یک جور نگرانی را در میان این حس ناخوش آیند دلتنگی می بینم . از راه که می رسم همه شادی های دنیا از چشمان میشی – گربه ای تو همانند موجی ملتهب به جانم می ریزد و بی قرارم می کند . و آن هنگام که دست های کوچک و لطیف تو را دردست می گیرم ، حسی به زیبایی یک جور دوست داشتن ، یک جور دوست داشتن که با افتخار کردن همراه است،  چشمانم را سرشار از عشق تو می کند و چیزی در درونم به من می گوید که همیشه آرزویم این بوده که تورا داشته باشم .  ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 10:44 |
 

سخت است ... اینکه همه چیز با یک اتفاق تمام شود ، اینکه در اوج شور و اشتیاق عاشق بودن و به زندگی لبخند زدن به آدم بگویند ، خداحافظ ... همه در و دیوار و رنگ های اطراف آدم ناگهان عوض می شوند ، یک جور دیگری می شوند اصلا . یک جور ناباوری دردناکی ، فرصت فکر کردن را هم از آدم می گیرد . همه چیز سر جای خودش هست و نیست . چیزی تغییر کرده است ، چیزی شکسته است ، رفته است ، تمام شده است ...

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:1 |

درسرگردانی عصرهای جمعه ، به هنگام فکر کردن به تو ، که همیشه جزو لحظه های ناب و شیرین زندگی من است . در خیالبافی های تمام نشدنی ام ، تو را همیشه در باغی دور و دور از دسترس می بینم . در خانه ای حراست شده ، در باغی با دیوار های بلند .

گاهی گذارم را ، گاهی که دلم غروبی ، شبی ، صبح زودی برایت تنگ می شود . گذارم را با ترس و اشتیاق به زیر دیوار بلند باغ خانه ات می کشانم . . .

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 11:5 |
 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کآن درد به صد هزار درمان ندهم

بی تو ، روی بال پروانه ها نقشی نمی کشم . بی تو ، موهای بنفشه ها را شانه نمی زنم . بی تو ، به آواز باران های که از دل دریا بر می گردند گوش نمی سپارم. بی تو آتشکده های باستانی را روشن نمی خواهم . بی تو ، نه سکه خورشید و نه آبنبات چوبی ستارگان را در دستان کودک آسمان نمی بینم . بی تو، نه لبخند غنچه ها زیباست و نه طراوت بهار . بی تو ، شراب شیرین زندگی از زهر هلاهل هم تلخ تر است . بی تو ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 13:27 |