چهارشنبه های عزیز....
سکانس سینما رکس در فیلم رئیس ساخته فیلم ساز مطرح سینمای ایران ، مسعود کیمیایی ، سال ها خاطره رابرای من و هم نسلان من از زیر گرد و غبار گذر عمر بیرون می کشد . رضا (فرامرز قریبیان ) و دوست دوران جوانی اش رضا جاوید ( امین تارخ ) ، میان خرابه های سینما رکس در قلب لاله زار ، به دیدار هم می روند . گاری کوپر ، برت لنکستر ، جان هودیاک ........ این اسم ها راهنمای رضا می شوند برای رسیدن به محل قرار و دیدار دوست .
کاری به کلیت اثر ندارم . به این هم کاری ندارم که فیلم رئیس خوب است یا بد. چون با شناختی که از مسعود کیمیایی دارم ، مطمئنم اصلاً فیلم را به خاطر همین سکانس ساخته است . رضا و رضا جاوید از میان صندلی های شکسته ، دیوارهای ویران شده و سقف های فروریخته می گذرند . رضا حتی ساندویچ قبل از سینما را هم فراموش نکرده است . عکس های فیلم های قدیمی اما همچنان زنده و شاداب روی دیوارهای نیمه ویران به چشم می خورند و چهارشنبه روز این دیدار است .
برای عاشقان سینما چهارشنبه ها با همه روزهای هفته فرق داشت . فیلم های تازه به نمایش در می آمدند . فیلم هایی که من و جاوید ....... بله جاوید ، سعید جاوید ، دوست دوران جوانی ام از اول هفته در انتظار دیدن شان بودیم . چهارشنبه ها قرار می گذاشتیم و پیاده روی از سر خیابان ما شروع می شد . کرایه ماشین را صرفه جویی می کردیم تا جشن دو نفره مان چیزی کم و کسر نداشته باشد . در محله ما سه تا سینما بود که اغلب فیلم های تکراری نمایش می دادند. برای دیدن فیلم های روز راه مان کمی دور تر می شد . با شور و شوقی که کلمات از بیانش عاجزند ، راه می رفتیم . زیر نور خورشید که انگار در آن روز بخصوص از همیشه روشن تر بود .
یکی از همان چهارشنبه ها به دیدن فیلم وراکروز رفتیم که سعید می گفت قدیمی است ، اما حضور برت لنکستر غنیمتی بود که نباید از دست می رفت . سینما مهتاب ( شهر قشنگ فعلی ) ، آن روزها جزو گروه مولن روژها بود و این مولن روژها تعدادی سینمای زنجیره ای بودند که با همین نام ، در چند خیابان مهم و پر رفت و آمد تهران بهترین فیلم های دوران زندگی مارا به نمایش می گذاشتند . آن روز وقتی از سینما بیرون آمدیم ، من و سعید دیگر خودمان نبودیم . تمام راه سعی می کردیم مثل برت لنکستر و گاری کوپر جدی حرف بزنیم . البته در آن زمان دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشتیم .
عصرهای بهار ، از مدرسه که بر می گشتم ، مادرم حیاط را آب و جارو کرده و یک ظرف بزرگ پر از میوه های فصل را با سلیقه ای خاص درست مانند یک تابلوی نقاشی ، روی تخت کنار حوض کاشی ، گذاشته بود . تختی که همیشه رویش یک قالیچه لاکی می انداخت . سعید اغلب به خانه ما می آمد . روی همان تخت مشق های مان را می نوشتیم و بعد بازی شروع می شد . مثل بچه های دیگر حوصله گرگم به هوا ، قایم باشک و نجاتی و این ها را نداشتیم ، بازی های مان هم با همه فرق داشت . هفت تیر های چوبی را بر می داشتیم ، به کوچه می زدیم و طبق قانونی نانوشته یک روز او برت لنکستر می شد ، من گاری کوپر و روز دیگر بر عکس . روزهایی که من گاری کوپر می شدم بازی مان خیلی جذاب تر می شد . به دوئل آخر که می رسیدیم ، هنگامی که سعید با شلیک من به زمین می افتاد ، اشکم در می آمد و سعید می گفت :
- خودتو نیگر دار دیگه ، همیشه بازی رو خراب می کنی . مگه گاری کوپر آخر فیلم گریه کرد ؟
بچه های دیگر محله کم کم با بازی های ما آشنا می شدند . آن روزها خبری از ویدئو ، ماهواره ، کامپیوتر و این جور چیزها نبود .به قول کیمیایی سرگرمی مثل سفره ای بود که فقط یک جور غذا در آن گذاشته باشی ، سینما . چند نفر از بچه ها دنبال فوتبال می رفتند ، اما من ، سعید و سه ، چهار نفر دیگر ، فیلم ها را شبیه سازی می کردیم . یک روز نقاب زورو و شمشیر چوبی اش در دست من بود و روز بعد نوبت به نفر دیگر می رسید تا در مقابل چشمان پر از تحسین دختر های محله دلاوری کند ! جیمز باند اما نقش همیشگی من بو د چون هیچ کدام از رفقا قد و قواره به قول مادرم بی خاصیت مرا نداشتند ! هیچ کس هم نمی خواست که آدم بد فیلم باشد و سعید همیشه با فداکاری ! قبول می کرد . البته به غیر از فیلم های جنگی ، چون من به خاطر ظاهرم دائماً باید رل فرمانده سربازهای آلمانی را بازی می کردم و سعید هم مثل ویلیام هولدن در فیلم پل رودخانه کوای آخر قصه حسابی از خجالتم در می آمد ! یکی ، دو بار افتخار دادیم! تا دختر های محله هم در فیلم های مان شرکت کنند . در شبیه سازی فیلم سند باد ، یکی از آن ها ادای شاهزاده خانمی را در می آورد که من سند باد باید او را از دست دیو و هیولا (سعید بینوا ) ! نجات می دادم .
روز به روز بزرگ تر می شدیم . هم من و هم سعید . تا اواخر دبیرستان هنوز قرارهای چهارشنبه مان را فراموش نکرده بودیم . سعید از محله ما رفت ، اما چهارشنبه ها ، سینما مهتاب هنوز سر جایش بود . بعد از دوران سربازی دیگر سعید را ندیدم . روزگار و گرفتاری های بی پایانش کار خودشان را کرده بودند . چند سال بعد که برای کاری به کاخ دادگستری رفته بودم ، او را در یکی از شعبه های آن جا دیدم . ساعت ها را به مرور خاطرات گذراندیم . و موقع خداحافظی سعید گفت :
- بعد از اون همه آرتیست بازی آخرش کارمند شدیم !
خانه هنوز تلفن نداشتیم ، اما تلفن محل کارم را به او دادم . اوایل جنگ سعید تلفن زد و قرار شد عصر چهارشنبه در سینما مهتاب همدیگر را ببینیم . عصر چهارشنبه که رسید ، همان شور و هیجان بچگی به دلم برگشت . سعید زودتر از من رسیده بود . سینمای عزیز دوران کودکی مان یک فیلم ایرانی نمایش می داد. حوصله اش را نداشتیم . گذشته بازی مان که تمام شد ، سعید گفت :
- برای خداحافظی می خواستم ببینمت . همه اون هایی رو که سربازی شون سال پنجاه و شش تموم شده خواستن . من هم باید برم . جنگه دیگه .
سعی کردم آرامشم را حفظ کنم ، پس با لحن ملایمی گفتم :
- چه مدت ؟
- شش ماه
- به امید خدا بر می گردی . خانومت ناراحت نیست ؟
- من که هنوز ازدواج نکردم . تازه مگه میشه تو توی عروسی من نباشی . هرچند که من روز عروسی تو نبودم . پدرم فوت کرده . مادرم هم میگه قسمت هرچی باشه همون می شه . البته برادرم هست نگرانی ندارم .
- کی راهی هستی ؟
- شنبه ، یعنی دو روز دیگه
- می خوام باهات بیام ، داوطلب .
- نمی شه . یعنی تا بخوای کارات رو بکنی یک مدت طول می کشه . بعد هم از کجا معلوم همون جایی بیایی که من هستم . میدونی که این جبهه وسعتش بیشتر از هزار کیلومتره . تازه گاری کوپر و برت لنکستر که هردو تاشون نفله نشدن ! توی بازی هامون همیشه تو آرتیسته بودی اما حالا منم ، نقش اول . بمون ، همین جا هم می تونی کمک باشی . اگر خیلی هم سرت واسه اومدن درد کنه ، خودشون با سلام و صلوات میارنت . پس عجله نکن .
سعید جاوید رفت . اواسط پاییز بود که رفت . خبر شهادتش را اوایل بهار از برادرش شنیدم . گاری کوپر ، برت لنکستر ، جان هودیاک ...... حالا این اسم ها برایم معنی دیگری دارند . دیگر بازی های بچگانه نیستند . خاطرات سینما و فیلم دیدن هم نیستند . یادگارهایی هستند از رفاقت ، دوستی و صمیمیتی که دیگر هیچ کس سراغی از آن ها نمی گیرد . در صحنه ای از فیلم رئیس زمانی که رضا (فرامرز قریبیان) از فرشته (لعیا زنگنه ) می پرسد ، امروز چه روزیه ؟ من قبل از فرشته ، با صدایی که شاید یک چهارم تماشاچیان داخل سالن آن را شنیدند گفتم ، چهارشنبه و فرشته هم گفت ، چهارشنبه ............
حالا سینما مهتاب جایش را به قطعه شهدا داده است . طبق عرف همه عادت دارند که شب های جمعه به دیدار رفتگان شان بروند ، اما من هر بار که بخواهم سعید را زیارت کنم ، چهارشنبه ها به دیدنش می روم . به دیدن کسی که خلق و خویش هم مثل برت لنکستر در فیلم وراکروز بود . برت لنکستری که با اسلحه خالی برای دوئل با گاری کوپر رفت تا دوستش کشته نشود . گاری کوپر آخر فیلم گریه نکرد ، اما من ....... روزهای دیدار من و سعید هنوز هم چهارشنبه هاست . چون می دانم که چهارشنبه ها چقدر برای ما ...... برای او عزیز بودند .
م.حمیدی
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت
11:19 |