دختر پاییزی ...
از راه های آشنا عبور می کنم ، لحظه ای می ایستم ، اما بر نمی گردم تا پشت سرم را نگاه کنم . درخت های دره ریحان در خواب زمستانی گذرا بودن زندگی را بازهم یادآوری می کنند . هیچ صدایی جز خش و خش گاه و بیگاه برگ های ریخته بر زمین به گوش نمی رسد . از دره ریحان ، از این گوشه جدا شده از زمین و کائنات دور می شوم . در دل آرزوی باران دارم ، اما به این ابرها امیدی نیست . امیدی نیست ... زیر لب می گویم و راه را ادامه می دهم ، تا غروب ، تا شب زمان زیادی نمانده است . در انتظار معجزه ای از کوره راه باریک خاکی می گذرم . امید دیداری ندارم ، منتظر لبخندی نیستم . تا دوردست ها حتی یک چراغ هم روشن نیست ... طلوع اولین ستاره ها را می بینم . کلاغی از میان بوته ها با سر و صدای زیاد به سمت درختی با شاخه های لخت پر می کشد . بوی برگ های پوسیده ، خاک خیس ، چوب نیمه سوخته و بویی دیگر که اصلا مربوط به راه و دره نیست ، اما به وضوح احساس می شود ، بوی قهوه ! ...
در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب


