سالن انتظار آزمایشگاه یک جور راهرو است که یک طرفش رو به خیابان فرعی و طرف دیگرش به سمت اتاقک پذیرش و بقیه ساختمان قرار دارد . یک عصر چهارشنبه پاییزی است و من هم در همین اتاق انتظار ، یا به عبارت بهتر راهرو ، روی یکی از این صندلی های سبز و ناراحت پلاستیکی نشسته ام تا اسمم را صدا کنند و نامه اعمال ! یعنی جواب آزمایش های ریز و درشتی را که طبیب تکلیف کرده است ، به دستم بدهند تا ایشان متوجه شوند که راز این دردهای خفیف چیست و سر نخ بالا و پایین رفتن فشار خون در بدن فرسوده ام به کجا وصل شده است . حواسم بیشتر به هوای ابری بیرون و عبور رهگذران است . تا این لحظه بانو دوبار با این تلفن همراه تماس گرفته و جویای احوال شده است . ظاهرا می ترسد دزدی ، چیزی ، ما را ببرد و ... اسمم را صدا می کنند ، بلند می شوم و لحظاتی بعد با پاکتی در دست از در اصلی آزمایشگاه خارج می شوم . پاکت را در جیبم می گذارم و در جهت خلاف مسیرم و به سمت پایین خیابان اصلی که اسم شاعری را هم روی آن گذاشته اند راه می افتم .
در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب


