تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

غروب های دره ریحان همیشه زیبا هستند . گل های وحشی سر در گریبان خود فرو می برند و نسیمی خنک و ملایم دست نوازش خود را با مهربانی بر سر شب می کشد . پرنده ای نمی خواند و صدایی اگر هست صدای سیرسیرک هاست و آبی که نرم و ملایم از پای درختان می گذرد و حرفی هم اگر باشد حرف تنهایی ست . هوای شب های بهاری خنک است . بیرون کلبه ، درست روبروی منظره تپه های سبز مه آلود و صخره سیاه ، روی تنه درختی می نشینم ، غزال گریز پا ،

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:41 |
 

کوهستان روبرویم را حالا در این وقت غروبی ، یکدست سیاه می دیدم . خورشید آخرین شعاع های کم رنگ خود را نیز خاموش کرد و شب چتر سیاه خود را بر سر ساحل کشید . امواج خروشان دریا بی قراری می کردند . من هم شکر گذار بودم که دست تصادف بازهم مرا به آنجا و کنار آن ساحل کشانده بود . اسکله این بار شلوغ نبود. باد ملایم و نوازشگری که از سمت دریا می وزید ، هوا را لطیف و همچه بفهمی نفهمی ، کمی سرد کرده بود ، نه آنقدر سرد که لازم باشد

در ادمه مطلب .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:49 |


 

براي علي آجرلو

هر گاه كه شب سياهي چادر خود را بر سر شهر پهن مي كند . اغلب ياد يار مهربان جانشين فكر هاي تلخ و شيرين روز مي شود . هر جا كه نسيمي باشد ، هر جا كه عطر گل ها روح و جان را نوازش كند ، مانند پروانه خسته اي كه عاقبت بر شاخه گلي بنشيند ، ياد يار مهربان نوش داروي زخم و خستگي ست .   

از روزهاي برف و شب هاي باران ، از تمامي آن همه خاطره هاي تلخ و شيرين ، از پشت همه آن در و ديوارها ، آن باغ ، آن چراغ ، تنها ياد يار مهربان است كه هنوز باقي ست . امروز هر خاطره اي را كه مرور مي كنم يك جاي آن رد پاي يار مهربان پيداست . در همه آنها اثر دارد و يك جوري نه قسمتي ، كه خود آن خاطرات است . انگار بيرون از اين حصار جدايي هاي دراز مدت هرگز خاطره اي وجود نداشته است.           

از رفاقت هاي فراموش شده حرف مي زديم ، از زخم ها ، دروغ ها ، قضاوت هاي شتابزده و نادرست و سر آخر از عشق هاي مشترك . سينما ، كتاب ، موسيقي و ......... تا ساعت هاي بعدي خداحافظي مي كرديم و ساعت هاي بعدي ديگر شب بود . پشت كتابخانه دانشكده درست در برابر باغچه درختان كاج يك نيمكت بود كه هميشه با هم و بي هم آنجا بوديم . جوري كه هميشه يكي از ما مي دانست آن يكي را كجا مي شود پيدا كرد . شب ها اگر رهگذري از بيرون عبور مي كرد و از پشت نرده ها نگاهي به داخل دانشكده مي انداخت در ميان تاريكي دو شعله كوچك آتش سيگار را مي ديد كه هرازگاهي يكي از ديگري پر نور تر مي شد . 

راه رفتن و عبورش روز را از عطر اقاقيا ي درختان باغچه دانشكده رها مي كرد . قامت افراخته در نور كم جان غروب با جامه هميشه تيره ، با چهره اي هميشه محجوب.   

عصر ها كه فرا مي رسيد ما در روي آن نيمكت بيدار و آرام به تماشاي جهان مي رفتيم . جهان ما دو ، سه تا درخت كاج در بهار بود و در اواخر بهار در زير سايه هاي درختان قرباني گرما مي شديم . آن اول ها كه دو را دور در بعضي كلاس ها او را مي ديدم نمي دانستم كه روزي نام يار مهربان را خواهم دانست و از مخاطبين اندك نوشته هاي من خواهد شد . در روز هاي ديگر عمر نام او را دانستم اما تا در كنار من بود نتوانستم او را به زمين خاكي بياورم . او را در روياهاي نوجواني غرق كرده بودم و نمي خواستم به سرزمين اندك من باز گردد . هميشه او را مرتفع ، ناب و گمشده در باران و مه مي دانستم . هميشه هنگامي كه در مه آلوده ي نوشتن چيزي رهسپار مي شدم ، او را با خود به آن سرزمين مه آلود رها از واقعيت مي بردم . اين جهان مه آلود فقط دو ، سه نفر ساكن داشت . اما دريغ و افسوس كه عمر اين جهان كوتاه بود و بزودي سپري شد . 

شايد در روزهاي باراني گم در شاخه هاي بيد مشك و اقاقيا بتواند پريشاني را در من پير و فرسوده كند . در آن روزهاي پريشاني تنها كسي كه مي توانست مرا از خاكستر ايام از روز و هفته و ماه به زمين بياورد يار مهربان بود . مثل آن كبوتر سفيدي كه در روزهاي خون و آتش از رود كارون رهانده بود . در عمرش زود دانسته بود كه انسان را رهايي نيست . می دانست که شايد فقط نوازش برگ و گل و شرح رويايي كه گاه به صورت شعر يا فيلم يا موسيقي که از معدود آدم هايي در زمين ما تراوش مي كند ، می تواند گاهی تسلي براي ظلمت روح آدمي باشد . خوب مي دانست كه تنهايي چه خوف انگيز و بي رحم است . جواني آشوب زده و به يغما رفته  ، از او يك گنجينه مقدس اما غم زده ساخته بود . اما اين غم هميشگي طنزي جاندار را نيز در او متولد كرده بود . آن غم مجلل و اين طنز هميشگي در چالاكي روح او به نفرت نمي رسيد . هرگاه كه به مرز نفرت مي رسيد با لبخندي از سوي ما يارانش نفرت را در زير برگ هاي سوخته پاييزي دفن مي كرد . آنچه كه ما ( عزت نفس ) مي ناميم در او يك صفت ارجمند و گاهي گستاخ بود. 

خاطرات ، روياهاي مشترك ما ، اندوه مجلل يار مهربان ، آن ديوان كوچك حافظ كه هميشه به آن مسلح بود ، آن پيچك هاي ياس سفيد و زرد كه از ديوار خانه هاي كوچه پس كوچه هاي راه دانشكده به كوچه ها مي ريخت، همه را در آن كيف دستي به رنگ باران نهاده بود. ما خيره به يكديگر بوديم و شعله سكوت چنان جاندار و زنده بود كه فراموش كرده بودم كه از او بپرسم : آيا آن ديوار را يافتي كه يادگارها را بر آن بياويزي ؟ زود دانستم همه آن ديوارها فروريخت . تاريكي كامل شد . ايستاده بوديم ، پژمردگي روزها را نظاره مي كرديم . نه دريايي در كنار ما بود كه به جزر و مدش خيره شويم ، نه در كنار ما گياهي مي روييد . نه كودكي در اطراف ما بود كه لبخند او را ميان خود تقسيم كنيم . ديگر سال هاي زمهرير زمستاني بود ، حريق تابستاني كه شاخه هاي انگور را خاكستر مي كرد ، روياهايي كه در برگ هاي پاييزي فنا مي شد و شايد گاهي سيلاب هاي بهاري . هراس آن داشتم كه در حريق تابستان ، در روزهاي گم در برگ هاي پاييزي و شايد در سيلاب هاي بهاري ياد ما و خاطرات ما دو تن گم شود . يك بار در احتضار يك غروب بهاري در ماه خرداد كه در شتاب عمر سرگردان بودم ، شرح گم شدن هاي خواب آلود عمر را براي او نوشتم . براي باري ديگر از همه جمعيت جهان و كساني كه با زبان مادري با من سخن مي گفتند فقط او مخاطب من بود . 

حالا فاصله ديدارها با يار مهربان طولاني شده است . زخم ها اما عميق و درمان ناپذير باقي مانده اند . زخم هايي كه آن نازنين شاخه گل مينا هم درمانش نشد . زخم نا رفيقي ها ، دروغگويي ها و ........                                                 

زخم داران همه رفته اند . اما هنوز زخم داراني هستند كه مانده اند . اين بازي را فراموش كنيم كه بي زخمي نيست . كساني زخم را پنهان مي كنند. كساني زخم را روي كاغذ مي آورند . كساني با آن زندگي مي كنند و بعضي كسان در خفا با آن به مرگ و نيستي مي روند . ساده لوحان سرخوش مي پندارند كه زخمي نيست . در اين ميان لودگي به معني زدن سازي ست پر شور اما كوك در رفته . با آنها كه با ما نيستند كاري نداريم. آنها هم با زخمشان آنطور كه مي خواهند كنار بيايند . اما كار ما با اين زخم است .    


م . حميدي 




+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:25 |

از راه دور مي آيم . در و ديوار به ذهن من هجوم مي آورند و نمي توانم از ياد زشتي آنها غافل باشم . مي خواهم به تپه هاي سرسبز فكر كنم و خانه هايي كه از سر ديوارهايشان پيچك ياس بنفش سر كشيده است . مي خواهم آن آهنگ عاشقانه را در سرم زمزمه كنم ، آنجا كه پسرك و دخترك براي آخرين بار بر سر تپه اي به هم مي رسند و وداع مي كنند ، ولي مگر مردمان مي گذارند . چشم هايم را مي بندم، حس هايم را كور مي كنم كه نبينم و نشنوم تا خودم را به جايي در شعاع حضور او برسانم كه لايق نگاه كردن و نفس كشيدن است ............از يك تكه راه به بعد قصر و باغ

در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:31 |
 

هر شب كه در ميان درختان يك جنگل ساحلي مخفي مي شوم (نمي دانم به كدام ساحلي رفته ام ، در كدام ساحل استوايي سرسبز) دختري در مهتاب ، فاصله دريا تا ساحل را شنا كنان طي مي كند .......... نمي دانم كجا هستم و اين بار كداميك از دشمنان بشريت قصد خرابكاري دارد ، چطور به اينجا رسيده ام . روي چمن ها دراز مي كشم و او هر شب از پشت درخت ها در مهتاب از آب بيرون مي خزد و در انعكاس نور نقره اي ماه تا جنگل مي دود . بر بسترم غلتي مي زنم. باد در سينه پشه بندها افتاده و از دور بچه اي گريه مي كند .
در ادامه مطلب ......



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:58 |



این نازنین بهار ......

این سبزه را ببین که ریشه در دل خود دارد . این سیب ، این چراغ.......

با این نسیم تازه آمده از جستجوی باغ ، در این بهار گلی در آسمان تو می روید .

نوروز را ، امروز را بهانه رویش کن . همچون بنفشه و بیدی که در نسیم ، طرح بهار را تکمیل می کنند .

در تلالو سیمین این غبار ، رنگین کمان نور را دنبال کن تا آن دریچه که در آن ، غوغای نور و آینه بر پاست . آنگاه باز ، این راه شیری سیمین را دنبال کن تا پرده ای که نور بر آن نقش می زند ....... و پرده آینه ای دیگر است .

از پس این آیینه ، آن آفتاب اگر از مشرق فلات عشق بر آید و بر سینه سپهر نمایان شود ، گلی در آسمان تو می روید ...... و چه بهاری خواهد شد با یک گل ! در این نازنین بهار ، گلی در آسمان تو می روید ، ای نازنین که نگاهت تبرک این صفحه است .

شمعی کنار آینه روشن کن . تا روشنایی باشد و مکرر شود . نارنج را چرخشی بده در آن زلال بلورین ، تاگردش زمین و دور جهان را تکرار کرده باشی ، هزار بار ... آنگاه پنجره را بگشا ، تا آن صدای صداها را از دور دست جان بشنوی که جان جهان را آواز می دهد :

ای دگرگون کننده دل ها و دیدگان . ای دانای راز روزهاو شبان . وای با خیر از حال و روزگار آدمیان . روزگار مارا به نیکوترین سان بگردان .

م.حمیدی  

با آرزوی سالی خوب و سرشار از موفقیت برای همه دوستان انشاا... اگر عمری بود این وبلاگ در تاریخ هفدهم فروردین ماه هشتاد و هفت با داستان تارزان به روز خواهد شد .

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:47 |
 

و یک سال گذشت ......

 

 

نه اين دل شکسـته را شبی جواب می دهی                

نـه اين کـويـر تشـنـه را  امـيــد  آب می دهی

همـيشه ی خـدا مـنم  که انتـظـار می کشـم

تـو آب را بـه ديـگـران  مـرا ســراب  می دهی

هـزار شـعــر عـاشـقی  سـروده ام بــرای تـو

تـو با هـزار خـون دل بـه من جـواب می دهی

دلـم به وسـعـت جـنون بـهانـه می کنـد تـو را

تـو در جـنـون عاشقی  مـرا عـذاب  می دهی

 

جنون....

 

 

صخره سیاه دره ریحان در این نیمه شب سرد بهاری همچون دیو سیاهی در سکوت و خاموشی به خواب رفته است . صدایی نیست ، چراغ کلبه خاموش است . آسمان پس از ساعت ها بارندگی 

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 15:49 |

با کسب اجازه از یار مهربان و استاد عزیز پرویز دوایی برای استفاده از این عنوان

هنوز در انديشه تو هستم . هنوز كه هنوز است . هنوز خيلي زود است . نمي دانم هنوز تا كي است . تا آخر كدام راه ، تا برگ ريزان كدام درخت ، پايان كدام فصل ، كه جلوي كتاب خاطرات اندكي كه با تو داشتم بايستم ، آنقدر كه باد برگ ها را روي كتاب آشفته كند .  

در ادمه مطلب .....          


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 22:1 |

 

سالن شلوغ بود و پر بود از سرو صداهاي دور و نزديك دانشجوياني كه فكر مي كردند مهم ترين آدم هاي دنيا هستند و بزودي عهده دار مهم ترين مشاغل دنيا خواهند شد . نمي دانم خود من هم اين طور بودم يا نه ولي در چنين مواقعي ، به خاطر اضطراب و بخصوص عقب نماندن از يكديگر ، قيافه هاي دوستان حالتي به خود مي گرفت كه اگر حال و حوصله اي داشتم ، بهانه هاي خوبي بودند براي انبساط خاطر .

 

در ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 17:53 |

ستاره ها انگار راه كه مي رفتم اطرافم را چراغانی می کردند ، آسمان  بالای سرم گسترده بود ، رنگ گل ها را در پشت ديوارهاي شكسته مي ديدم و تازه می فهمیدم که چقدر دوستشان دارم . نمي دانستم که كجا هستم ، باید منتظر چه اتفاقی باشم ، اما عبور لحظه ها که انگار با تپش های قلبم هماهنگ شده بود به یادم می آورد كه ديگر دروغ نیست . پس با آگاهی از اینکه همه دنیا در این لحظه مرا فراموش کرده ، به غروب سلام می کردم . خسته از راه و سر و صدای خیابان ، به حريم ميعاد نزديك مي شدم . آنقدر حس قشنگی داشتم كه بارها آرزو كرده بودم تا در همين لحظه عمرم به پایان برسد .

وعدگاه مان یک کتابفروشی بود که در طبقه دومش یک چایخانه قرار داشت. وارد می شدم ، دقایقی را به تماشا و ورق زدن کتاب ها می گذارندم . گاهی هم یکی از آنها را می خریدم . بعد از پله ها بالا می رفتم و پشت ميزمان می نشستم . يك فنجان چاي كه بخار مي كرد در برابرم ، كتاب را باز می کردم ، با کلمات از نو به شيوه اي مهربان آشنا مي شدم عطر مینا از کلمات بر می خاست و بیرون پاییز بود و ابر و نم نم باران ..... گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کردم . در انتظار رسیدنش ، چشم هایم بر روی هر اتوموبیلی که توقف می کرد ، ثابت می ماند. از راه می رسید . با یک جور شتاب کلافه ای از عرض خیابان عبور می کرد و دریچه ای از باغ های پر گل بهشت ، در مقابل تحسین چشمانم باز می شد . روبرویم می نشست ، سلام و تعارف ها که تمام می شد ، لبخندش را يك لحظه به من امانت مي داد . چشم هایم را چند بار باز و بسته می کردم تا از بیداریم مطمئن شوم .  با خودم می گفتم كه شايد باز هم مثل همیشه خواب مي بينم ، اما بیدار بودم ، عطر مينايش در دلم بود . عطر مينايش تمام دنیایم را پر كرده، هستي ام را به باد داده بود .                                   

فنجان هاي چاي دوقلو می شدند ، و حرف های عزیز و دوست داشتنی مان شب را چراغانی می کرد ، و امروز ........... هنوز از پنجره آن چایخانه ، بیرون را نگاه می کنم . هنوز هم با توقف هر اتوموبیل منتظر رسیدن او هستم ، هنوز همه وجودم را به تمامی از او تهی نکرده ام ، اما می دانم که دیگر تا پایان عمر همه کائنات ، دیدار دیگری میان من و او در کار نخواهد بود .   

             

                                                                          م.حمیدی             

  

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 17:21 |

توی اتاقی که کار می کرد ایستاده بودم ، به کلی یادم رفته بود که چه کار دارم ، ایستاده بودم و یک کاغذی ، پوشه ای ، یا چیزی شبیه به این ها در دستم بود . شاید هم همین جوری بی خودی به هوای او آمده بودم ، اما این وسط حواسم بود که برای آدم های دیگر اتاق شک برانگیز نباشم ( البته این مورد را همیشه خراب می کردم ) . نگاهش که به من افتاد ، همان یک ذره حواس جمعی هم جایش را به دست پاچگی داد . یک ته خنده ای هم در کنار آن غم پنهان همیشگی توی نگاهش بود ، مانند کسی که به روی آشنایی بخندد .

 مثل برق نگاهم را دزدیدم ، به کاغذ یا پوشه ای که در دستم بود نگاه کردم ، اما صورتم داغ شده بود ، قلبم تاپ و تاپ می زد و دستم که کاغذ را جلوی چشمم نگه داشته بود کمی می لرزید . یعنی این نگاه مال من بود ، نه برای من نبود ، حتما به جایی کنار یا پشت سر من نگاه می کرد . زیر چشمی نگاهی به سر و ریخت خودم انداختم ، پیراهن و کت و شلوار طوسی معمولی و یک جفت کفش که خدا را شکر تازه آنها را واکس زده بودم . آرزو می کردم که کاشکی آن پیراهن آبی آسمانی را به تن کرده بودم و یا لااقل کت و شلوارم گران قیمت تر بود . اما آدم از کجا خبر داشت ، به هر حال با خودم گفتم :

  - با من که نبود .

بعد از وقفه ای که به نظرم به اندازه کافی طولانی آمد ، به حالتی که سعی کردم خیلی عادی باشد ( می دانم که موفق نشدم ) ، نگاهم را از بالای صفحه کاغذ یا پوشه ، یک جورِ نرم و بی قیدی ، اول انداختم به آن گوشه اتاق که او نبود و بعد یواش چرخ دادم و آوردم به آن طرفی که ایستاده بود . همان طور مستقیم به هم نگاه کردیم . سرش را کمی کج کرده بود و همان ته خنده که حالا رنگ دیگری داشت توی صورت و چشم هایش بود ، با یک کمی سرزنش، مثل این که بگوید : " چرا همیشه تنها هستی ؟ چرا این قدر از همه دوری می کنی ؟ چته تو اصلاً ؟ " یک همچه نگاهی .

این نگاه را در جیب روی قلبم گذاشتم و رفتم . همان حالت بغض و عشق همیشگی را داشتم ، ولی رویم یک کمی بفهمی نفهمی زیاد شده بود . به خیابان که رفتم در راه گاهی بر می گشتم و توی ویترین مغازه ها به نیم رخ خودم نگاه می کردم و دیگر از ظاهرم خیلی هم بدم نمی آمد . تا چند روز پیش از آن اتفاق ، خسته و دلزده از زندگی ، می نشستم به کار روزمره ، و در ظاهر سکوت بود و آرامش و کار و زندگی و روز مَرگی . اما آن روزها ، دوباره و دوباره و هزار باره می آمد و با سلام و لبخند در پیش چشمانم ظاهر می شد . می آمد و شیرین و دلپذیر در مهمانخانه دلم جا خوش می کرد و مرا به گفتگو می خواند .

من اما حرف نمی زدم ، می نوشتم ، کلمات را بر تن سپید کاغذ می دواندم فقط برای چشم های او .....

پس در این وقت غروب بارانی باز هم آن نازک دلی عجیب که معمولا در صحنه های احساساتی فیلم های روزگار جوانی ام اشک به چشمانم می آورد به سراغم می آید و کلمات به همراه اشک بر صفحه کاغذ جاری می شوند .

پاییز دوباره از راه رسیده است ، به همین زودی سه سال از آن حادثه روز بارانی گذشت ، حادثه ای که خود آغاز حوادثی دیگر بود که همه نشان از عشق داشتند . عشقی که زندگی بود و سرشار از لحظه های پر شکوهی که انگار در خواب ها و رویاها جریان داشتند . لحظاتی که او برایم ساخته بود و من ..... دوستشان داشتم . مدت ها بود که عشق را فراموش کرده بودم ، اما او آن را در همان روز تیره ابری بارانی به یادم آورد . تا آن زمان هیچ موجودی تا این درجه در هستی من حلول نکرده بود . هر کجا را که نگاه می کردم ، چشم های او را می دیدم . با آن نگاه های محجوب آسمانی .

   نمی دانستم که خیالش عاقبت مرا به کجا خواهد کشید . اما همین قدر می دانستم که دوستش دارم .

حالا که از او نشانی نیست ، یک چیز میان من و او جاودانی مانده است و آن خاطره عشقی پاک و دور از گناه است .

همان طور که عشق شمع و پروانه جاوید مانده است . نتوانستیم پروانه باشیم اما شمع شدیم تا در ماتم عشق بسوزیم ، بسوزیم تا از ما خاکستری بر جا بماند که پیوسته عطر بهار عشق داشته باشد .

 

م.حمیدی

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:25 |

 

 

 

نازنين

 

نازنينم کجاست ؟ چهره اش را در ميان آدم ها و خيابان گم كرده ام . چهره اش را در ميان همهمه های پوچ ، آوار خستگی ها و سيل گذر ماشین ها گم كرده ام . تلاش می کنم تا چشمهايش ، تا خرام قامتش را در اين حالتي كه سايه وار همه جا در خيال من است ، در بين ديوارها و صداها ، در ميان تهاجم چهره هاي روزگار ، در خاطرم حفظ كنم . اما او با من و در من همه جا هست . نبودنش با من همراه است . مي دانم كه اين حالت امروز من كه خوابگرد و گریان و سرگردان جاري هستم اثر ياد او ست . اثر هنوز از ياد نبردن او ست . زماني را به خاطر مي آورم كه به او وابسته بودم ، زماني كه به هر كجا كه مي رفتم آواز او را در سر داشتم ، زماني كه يك جرعه ديدارش صله روزهاي انتظار من بود . زماني كه زمختي همه ديوارها ، همه چهره هاي غير از او را به ولاي سيمايش مي بخشيدم . در راه هاي سبز مي رفتم . چشم انداز به عطر او آكنده بود . هميشه در خيال او بودم . شاد از نفس حضورش بر عرصه اين شهر ناپاک ، رشته ام به موجوديت پا در هواي او بسته بود . به صرف موجوديتش راضي بودم ، راحت بودم ، آسوده تر به خواب مي رفتم و با لبخندي بيدار مي شدم كه خواب او را ديده بودم . زبانم به ذكر او در ذهن با من سخن مي گفت ، با ياد او ديوارهاي هستي را مي آراستم .                        

 نازنينم کجاست ؟ ياد دست های زیبایش در هر كجا كه بود ، دردهاي مرا درمان مي كرد . مرا تسلي و تسكين مي داد .

نازنينم کجاست ؟ تا وقتی که بود سرم در ابرهاي آسمان كودكي ام بود . در دهليزهاي مخملي خواب ، دست در دست او به سوي روشنايي مي رفتم . زمين مهربان بود . درخت ها شكوفان بودند . بهار در جريان آب هاي شفاف كوهساران در دو سوي تنم جاري بود . در خواب هايم پروازي بلند داشتم ، بر فراز دشت هایی که پر از گل های وحشی خود رو بودند و عطر او را از باغستان های خیالم احساس مي كردم.       

   نازنينم کجاست ؟ هنگامی که در کنارم بود ، هرگز به فکر مقصد هستی ام نبودم که خدا را شكر ، ناپيدا بود . با شادی به راه های دور می رفتم . پايم بر زمين نبود . چشمانش مرا بدرقه می کرد . نگاهش به آرامی مرا در ميان باغچه گل هاي مينا راه می انداخت . نقش چشمانش را بر پيشاني داشتم . دست و دلم گرم . عطر نفسش همه جا با من بود . دلم چراغان بود ، مي رفتم .                                                      

   نازنينم کجاست ؟ حالا بايد چشمانش را از دیوارهای کوچه های شب زده التماس كنم . حالا بايد به ياد امروز باشم ، با زمان آشتی کنم و نشاني او را از کسی نپرسم . نپرسم : ستی كجاست ؟ نازنینم در كجاي اين شهر دود آكنده گم شده است ؟ سراغ خاطراتم را از كجا بايد بگيرم ؟ در ميان شكفتن و پژمردن اين همه گل ، ميناي مرا کدام دست نفرین شده پرپر کرد؟                                                  

   نازنينم کجاست ؟ دلم تنگ است . در سرم سكوت همهمه مي كند . نقش نگاهش را هنوز از ياد نبرده ام . دلم سرد ، يادش را هنوز فراموش نکرده ام ، رفتن تلخ و دردناکش ذهنم را آرام نمی گذارد . هنوز آرزو مي كنم كه ای کاش نمی رفت و دیدارهای مان،  اين خوشبختي فقير كوچك ، براي هردوي ما در مسير اين روزهاي پاییزی هنوز هم باقي می ماند .             

 

م . حميدي

 

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 0:58 |
پاییز

 

 

 

 

 

به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر

كز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود

 

 

 

 

پاييز عشق ........

 

 

بازهم پاييز شد . دلم براي تو تنگ است . از كوچه های خاطرات می گذرم ، از مقابل آن کتابفروشی عبور می کنم ، وسط راه به چشم انداز درختان که آرام ، آرام به خواب می روند نگاه می کنم. دلم براي تو تنگ است . اولين پاييز بي تو . هنوز کمی مانده است تا خیابان را برگ های سرخ و طلايي انبوه پر کنند . دلم برايت تنگ مي شود . دلم آنقدر برايت تنگ مي شود كه می خواهم فریاد بزنم و كلافه مي شوم و مي خواهم بدوم به جستجوي تو به يك طرفي و مي دانم كه نيستي و باور نمي كنم در هيچ كجاي عرصه اين شهر نباشي كه بشود آمد و از دور يك نظر تو را ديد و گذشت ، كه حتي امكان تصادف ديدار سال و ماهي يك بار تو تا پايان عمر من از اين خیابان و درختان و برگ های زردپاییز سلب شده است .                      

در دو طرف خیابان درخت ها كه پيش از مرگ زمستاني به اوج قشنگي رسيده اند ،  گذرا بودن زندگي را به ياد می آورند . ابر ها آمده اند ، امروز چند لحظه ای هم باران بر سر شهر نازل شد. به آدم ها و جامه های پاییزی شان نگاه می کنم و به ياد تو مي افتم و دلم براي تو تنگ مي شود و فكر مي كنم كه دیگر در همه پاييز های عمر من دیداری میان من و تو در کار نخواهد بود.                                                                                                  

دلم براي تو تنگ است ، اشک ها بر گونه ای رنجیده ام و برگ ها در دل من مي بارند . دلم خیلی برايت تنگ مي شود ، بي هوا ، بي خودي ، گاهي بي هيچ بهانه اي ، حتی بدون اینکه خودم متوجه باشم . گاهي فقط به بهانه باد ،  برگ ، آب ، درخت . دلم هنوز كه هنوز است ، مثل همان اول ها ، شايد هم بيشتر از اول ها  بيشتر و به يك  شكل خيلي عميق تر و داغ تر از آن اول ها ، هنوز به شكلي كه بيان شدني نيست برايت تنگ مي شود ، و هيچ كجا اثری از تو نيست، هيچ كس نيست كه از تو نشاني بدهد ، هيچكس نيست كه بشود با او حرف تو را زد ، هيچكس نيست كه به شود تو را با او در ميان گذاشت .                       

دلم برايت تنگ مي شود . تا هروقت که من باشم و پاییز از راه برسد . هر بار كه از  این سه راهی و از جلوی این کتابفروشی عبور کنم ، هر بار كه باران ببارد ، هر جا كه بعد از باران آفتاب شود و قطره هاي آب لاي برگ های زرد برق بزنند ، دلم براي تو تنگ مي شود . دلم براي تو تا پايان عمر همه پاییزهای زمين تنگ مي ماند . غصه نبودنت را در دل و دستم دارم و ((رنگ چشمان تو را به خاطر خواهم داشت هنگامي كه همه نام تو را از ياد برده باشند)) . 

پاييز شد . پاييز با تك پا از راه رسید و حالا جامی از آب طلا بر سر برگ ها مي كشد . پاييز شد . پاييز ياد تو را آورد . پاييز اشك تو را به چشم هايم آورد . آه تو را در سينه ام پر كرد . رخت ياد تو را پوشيدم . به گذر گاه هاي خاطره آمدم . به آينه ها و ويترين هايی که همیشه مقابل شان توقف می کردیم نگاه كردم . چیز هایی براي تو انتخاب كردم ، براي زمستان تو كه در راه است . می خواستم برای تو هدیه ای بخرم ، از پله های کتابفروشی بالا بروم ، در کافه طبقه بالا پشت میز همیشگی مان به انتظارت بنشینم و از پشت پنجره به گذر آب ها و آدم ها در آن سوي پنجره نگاه کنم . انتظاری عبث . خيابان خالي از تو . شيشه ها خالي از تو . صندلی خالی از تو .

پاييز ياد تو را با زمزمه باد مي آورد . همچنان راه می روم ، رنگم پريده ، لب هايم سرد ، چشم هايم هراسان و پر از اندوه ، دستهايم در جيب ، سيل نگاه ها ، آدم ها و بچه هاي بازيگوش از كنارم مي گذرند . پاييز از كنارم عبور می کند و من آن سوي پاييز از خیابان رد می شوم و لب هايم در اندوه جدايي و فراموشي ، فراموشي كه اندام مرا روز به روز تكيده تر مي كند ، در گريه اي خاموش مي لرزد .                                

تنهايي نگاه مي كردم . برگ ها در دلم مي باريدند ، برگ هاي پوسيده . آواز پاييز را خيلي دور ، مي شنیدم .                                                                             

 پاییزهای با تو بودن را به یاد می آوردم ، پاییزهایی که برای ما فصل عاشقي بود ، برگ های سرخ را تك تك انگار به ياد گلگونه چهره تو آراسته بودند ، و دنیایم با چشمان جوان و بازيگوش و عاشق تو زينت شده بود . مي آمدي لبخند بر لب ، كارها با دل من داشتي . مي آمدي خرامان ، چشم خوابانده . خم ابرو را بر نظاره گاه مبهوت من ، در برابر خلسه نگاهم ، بي تابي دلم ، مي كشاندي . پيرانه سر سراسيمه مي شدم ، جواني مي كردم ، هيهات مي كردم و صلاي آفتاب و آب و عاشقي سر مي دادم . به مردم رو مي آوردم با لبخند ، سلام در چشم و دلم داشتم . دوستدار تو بودم . دوستي از جانم زبانه مي كشيد و مردم زيبا و مهربان در دو سويم جاري بودند .

پاييز...............

دستم را با خستگی ، از وسط ورق هاي پوسيده تقويم به سوي تو دراز مي كنم . تو نيستي . دستم را به سوي خيال تو دراز مي كنم . به هیچ واصل مي شوم و سرماي مرگ به قلبم راه مي يابد . امروز آسمان ابری ست ، سر باران دارد ، باران غم، باران سياه .                          

 

 

 

 

 

م . حميدي      

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 18:21 |
 

چهارشنبه های عزیز....

 

سکانس سینما رکس در فیلم رئیس ساخته فیلم ساز مطرح سینمای ایران ، مسعود کیمیایی ، سال ها خاطره رابرای من و هم نسلان من از زیر گرد و غبار گذر عمر بیرون می کشد . رضا (فرامرز قریبیان ) و دوست دوران جوانی اش رضا جاوید ( امین تارخ ) ، میان خرابه های سینما رکس در قلب لاله زار  ، به دیدار هم می روند . گاری کوپر ، برت لنکستر ، جان هودیاک ........ این اسم ها راهنمای رضا می شوند برای رسیدن به محل قرار و دیدار دوست .

   کاری به کلیت اثر ندارم . به این هم کاری ندارم که فیلم رئیس خوب است یا بد. چون با شناختی که از مسعود کیمیایی دارم ، مطمئنم  اصلاً فیلم را به خاطر همین سکانس ساخته است . رضا و رضا جاوید از میان صندلی های شکسته ، دیوارهای ویران شده و سقف های فروریخته می گذرند . رضا حتی ساندویچ قبل از سینما را هم  فراموش نکرده است . عکس های فیلم های قدیمی اما همچنان زنده و شاداب روی دیوارهای نیمه ویران به چشم می خورند و چهارشنبه روز این دیدار است . 

   برای عاشقان سینما چهارشنبه ها با همه روزهای هفته فرق داشت . فیلم های تازه به نمایش در می آمدند . فیلم هایی که من و جاوید ....... بله جاوید ، سعید جاوید ، دوست دوران جوانی ام  از اول هفته در انتظار دیدن شان بودیم . چهارشنبه ها قرار می گذاشتیم و پیاده روی از سر خیابان ما شروع می شد . کرایه ماشین را صرفه جویی می کردیم تا جشن دو نفره مان چیزی کم و کسر نداشته باشد . در محله ما سه تا سینما بود که اغلب فیلم های تکراری نمایش می دادند. برای دیدن فیلم های روز راه مان کمی دور تر می شد . با شور و شوقی که کلمات از بیانش عاجزند ، راه می رفتیم . زیر نور خورشید که انگار در آن روز بخصوص از همیشه روشن تر بود .

   یکی از همان چهارشنبه ها به دیدن فیلم وراکروز رفتیم که سعید می گفت قدیمی است ، اما حضور برت لنکستر غنیمتی بود که نباید از دست می رفت . سینما مهتاب ( شهر قشنگ فعلی ) ، آن روزها جزو گروه مولن روژها بود و این مولن روژها تعدادی سینمای زنجیره ای بودند که با همین نام ، در چند خیابان مهم و پر رفت و آمد تهران بهترین فیلم های دوران زندگی مارا به نمایش می گذاشتند . آن روز وقتی از سینما بیرون آمدیم ، من و سعید دیگر خودمان نبودیم . تمام راه سعی می کردیم مثل برت لنکستر و گاری کوپر جدی حرف بزنیم . البته در آن زمان دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشتیم .

   عصرهای بهار ، از مدرسه که بر می گشتم ، مادرم حیاط را آب و جارو کرده و یک ظرف بزرگ پر از میوه های فصل را با سلیقه ای خاص درست مانند یک تابلوی نقاشی ، روی تخت کنار حوض کاشی ، گذاشته بود . تختی که همیشه رویش یک قالیچه لاکی می انداخت . سعید اغلب به خانه ما می آمد . روی همان تخت مشق های مان را می نوشتیم و بعد بازی شروع می شد . مثل بچه های دیگر حوصله گرگم به هوا ، قایم باشک و نجاتی و این ها را نداشتیم ، بازی های مان هم با همه فرق داشت . هفت تیر های چوبی را بر می داشتیم ، به کوچه می زدیم و طبق قانونی نانوشته یک روز او برت لنکستر می شد ، من گاری کوپر و روز دیگر بر عکس . روزهایی که من گاری کوپر می شدم بازی مان خیلی جذاب تر می شد . به دوئل آخر که می رسیدیم ، هنگامی که سعید با شلیک من به زمین می افتاد ، اشکم در می آمد و سعید می گفت :

-         خودتو نیگر دار دیگه ، همیشه بازی رو خراب می کنی . مگه گاری کوپر آخر فیلم گریه کرد ؟

بچه های دیگر محله کم کم با بازی های ما آشنا می شدند . آن روزها خبری از ویدئو ، ماهواره ، کامپیوتر و این جور چیزها نبود .به قول کیمیایی سرگرمی مثل سفره ای بود که فقط یک جور غذا در آن گذاشته باشی ، سینما . چند نفر از بچه ها دنبال فوتبال می رفتند ، اما من ، سعید و سه ، چهار نفر دیگر ، فیلم ها را شبیه سازی می کردیم . یک روز نقاب زورو و شمشیر چوبی اش در دست من بود و روز بعد نوبت به نفر دیگر می رسید تا در مقابل چشمان پر از تحسین دختر های محله دلاوری کند ! جیمز باند اما نقش همیشگی من بو د چون هیچ کدام از رفقا قد و قواره به قول مادرم بی خاصیت مرا نداشتند ! هیچ کس هم نمی خواست که آدم بد فیلم باشد و سعید همیشه با فداکاری ! قبول می کرد . البته به غیر از فیلم های جنگی ، چون من به خاطر ظاهرم  دائماً باید رل فرمانده سربازهای آلمانی را بازی می کردم و سعید هم مثل ویلیام هولدن در فیلم پل رودخانه کوای آخر قصه حسابی از خجالتم در می آمد ! یکی ، دو بار افتخار دادیم! تا دختر های محله هم در فیلم های مان شرکت کنند . در شبیه سازی فیلم سند باد ، یکی از آن ها ادای شاهزاده خانمی را در می آورد که من سند باد باید او را از دست دیو و هیولا (سعید بینوا ) ! نجات می دادم .

   روز به روز بزرگ تر می شدیم . هم من و هم سعید . تا اواخر دبیرستان هنوز قرارهای چهارشنبه مان را فراموش نکرده بودیم . سعید از محله ما رفت ، اما چهارشنبه ها ، سینما مهتاب هنوز سر جایش بود . بعد از دوران سربازی دیگر سعید را ندیدم . روزگار و گرفتاری های بی پایانش کار خودشان را کرده بودند . چند سال بعد که برای کاری به کاخ دادگستری رفته بودم ، او را در یکی از شعبه های آن جا دیدم . ساعت ها را به مرور خاطرات گذراندیم . و موقع خداحافظی سعید گفت :

-         بعد از اون همه آرتیست بازی آخرش کارمند شدیم !

خانه هنوز تلفن نداشتیم ، اما تلفن محل کارم را به او دادم . اوایل جنگ سعید تلفن زد و قرار شد عصر چهارشنبه در سینما مهتاب همدیگر را ببینیم . عصر چهارشنبه که رسید ، همان شور و هیجان بچگی به دلم برگشت . سعید زودتر از من رسیده بود . سینمای عزیز دوران کودکی مان یک فیلم ایرانی نمایش می داد. حوصله اش را نداشتیم . گذشته بازی مان که تمام شد ، سعید گفت :

-         برای خداحافظی می خواستم ببینمت . همه اون هایی رو که سربازی شون سال پنجاه و شش تموم شده خواستن . من هم باید برم . جنگه دیگه .

سعی کردم آرامشم را حفظ کنم ، پس با لحن ملایمی گفتم :

-         چه مدت ؟

-         شش ماه

-         به امید خدا بر می گردی . خانومت ناراحت نیست ؟

-         من که هنوز ازدواج نکردم . تازه مگه میشه تو توی عروسی من نباشی . هرچند که من روز عروسی تو نبودم . پدرم فوت کرده . مادرم هم میگه قسمت هرچی باشه همون می شه . البته برادرم هست نگرانی ندارم .

-         کی راهی هستی ؟

-         شنبه ، یعنی دو روز دیگه

-         می خوام باهات بیام ، داوطلب .

-         نمی شه . یعنی تا بخوای کارات رو بکنی یک مدت طول می کشه . بعد هم از کجا معلوم همون جایی بیایی که من هستم . میدونی که این جبهه وسعتش بیشتر از هزار کیلومتره . تازه گاری کوپر و برت لنکستر که هردو تاشون نفله نشدن ! توی بازی هامون همیشه تو آرتیسته بودی اما حالا منم ، نقش اول . بمون ، همین جا هم می تونی کمک باشی . اگر خیلی هم سرت واسه اومدن درد کنه ، خودشون با سلام و صلوات میارنت . پس عجله نکن .

سعید جاوید رفت . اواسط پاییز بود که رفت . خبر شهادتش را اوایل بهار از برادرش شنیدم . گاری کوپر ، برت لنکستر ، جان هودیاک ...... حالا این اسم ها برایم معنی دیگری دارند . دیگر بازی های بچگانه نیستند . خاطرات سینما و فیلم دیدن هم نیستند . یادگارهایی هستند از رفاقت ، دوستی و صمیمیتی که دیگر هیچ کس سراغی از آن ها نمی گیرد . در صحنه ای از فیلم رئیس زمانی که رضا (فرامرز قریبیان) از فرشته (لعیا زنگنه ) می پرسد ، امروز چه روزیه ؟ من قبل از فرشته ، با صدایی که شاید یک چهارم تماشاچیان داخل سالن آن را شنیدند گفتم ، چهارشنبه و فرشته هم گفت ، چهارشنبه ............

   حالا سینما مهتاب جایش را به قطعه شهدا داده است . طبق عرف همه عادت دارند که شب های جمعه به دیدار رفتگان شان بروند ، اما من هر بار که بخواهم سعید را زیارت کنم ، چهارشنبه ها به دیدنش می روم  . به دیدن کسی که خلق و خویش هم  مثل برت لنکستر در فیلم وراکروز بود . برت لنکستری که با اسلحه خالی برای دوئل با گاری کوپر رفت تا دوستش کشته نشود . گاری کوپر آخر فیلم گریه نکرد ، اما من ....... روزهای دیدار من و سعید هنوز هم چهارشنبه هاست . چون می دانم که چهارشنبه ها چقدر برای ما ...... برای او عزیز بودند .

 

                                                                                          م.حمیدی

 

 

 

     

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 11:19 |

نامه ای به دخترم....

سلام گلبرگم ، سلام مهتاب شب های تاریک من ، سلام خورشید روزهای غبار گرفته ام ، نمی دانم به کدام علت این روزها خیلی دلم برایت تنگ می شود و هر چه فکر می کنم رد پای یک جور نگرانی را در میان این حس ناخوش آیند دلتنگی می بینم . از راه که می رسم همه شادی های دنیا از چشمان میشی گربه ای تو همانند موجی ملتهب به جانم می ریزد و بی قرارم می کند . و آن هنگام که دست های کوچک و لطیف تو را دردست می گیرم ، حسی به زیبایی یک جور دوست داشتن ، یک جور دوست داشتن که با افتخار کردن همراه است ، چشمانم را سرشار از عشق تو می کند و چیزی در درونم به من می گوید که همیشه آرزویم این بوده که تورا داشته باشم . از خیلی دور ، قبل از اینکه خانه ام را با قدم هایت عطرآگین کنی . هرچند که قلب کوچک تو ، شانه های ظریف تو ، دست های مهربان تو ، آن قدر تحمل ندارند که تسکینی برای همه درد ها و رنج های فرو مانده در قلب بی پناه من باشند .

   خوب باش دخترم ، همان طور که خوب هستی . اما به به خاطر داشته باش که خوب بودن اهمیتی ندارد و خوب ماندن مهم است . پس عزیز دلم ، خوب بمان ، چون زندگی مانند سکه است که دو رو دارد و در هر لحظه یک رویش را به آدم نشان می دهد . یک روز پر از شادی و خوبی است و دیگر روز اندوه بار و غمگین ، تقریباً چیزی شبیه به هوای بهاری ........ پس در هنگامی که مجبور به تصمیم گرفتن می شوی تجربه های تلخ و شیرین روزهای خوب و بد را به خاطر بیاور .

   نازنینم ، از عشق های دروغین و رنگین بر حذر باش ، آنچه که عاشق دروغین به تو وعده می دهد ، از عهده هر کسی ساخته است ، اما عاشق راستین چیزی را به تو خواهد داد که دروغگویان قادر نیستند تا به تو هدیه اش کنند و تو خود این را در زمان خودش خواهی دانست .

   گل نازم ، همیشه آرزو دارم هنگامی که از جنگل های سرسبز رویا عبور می کنم ، کنار چشمه نقره ای عشق در میان جنگل که انعکاس نور آفتاب را با سخاوت به اطراف می پاشد ، در اوج سعادت و خوشبختی تو را ببینم که از سرزمین رویاها ، لبخند بر لب ، مانند دخترهای زیبا ، دوست داشتنی و سپید پوش قصه های از یاد رفته قدیمی برای گرفتن دست های خالی و غمگین من نزدیک شوی و من با اشک شوق در چشم هایم نگاهت کنم و با صدایی که از عشق می لرزد بگویم :

-        سلام عزیز من ، عسلم ، قندم ، دخترم ، بابا..... بابا....... حالت چطوره ؟

 

م. حمیدی

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 13:15 |

 

 

برگ ها........

 

 

 

 

باران مي آيد . در خيابان فرعي قديمي ، در خم كوچه اي كه سربالايي تندي دارد ، در آستانه دري پهن كه به دالاني تاريك مي خورد و بعد به حياطي كوچك و دلگير،  ايستاده ام . از زير باران به درگاهي اين در كهنه قهوه اي تيره پناه جسته ام . باران كوچه را مي شويد و نهري قهوه اي را در حاشيه پياده رو جاري مي كند . كسي نمي گذرد . در طول كوچه با خانه هاي قديمي و در و ديوار چرك كسي نمي گذرد . گاهي عابري دورتر ، زير دري ديگر ، در درگاهي خانه اي پناه مي گيرد ، مثل من كه از راه مي آيم و پناه گرفته ام ، و مثل هميشه اين حس را دارم كه فقط در اين لحظه وجود دارم و نقشه اي براي آينده ، حتي تا نيم ساعت بعد پيش رويم نيست . فقط مي دانم كه مي مانم تا باران بايستد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:14 |

این قصه را در مرداد ماه سال 1385 نوشتم .

قصه و یا شاید یک پیشگویی عجیب ...........

 

 

 

 </