این قصه را در مرداد ماه سال 1385 نوشتم .
قصه و یا شاید یک پیشگویی عجیب ...........
شب میلاد...
در خیابان نیمه تاریک ، کنار درختانی که حالا در اواسط تابستان رنگ و روی پاییزی گرفته بودند ، ایستاده بودم به انتظار ، در انتظار نگاه تو که از راه برسد ، همان نگاهی که در آن نیم روز بارانی چهره ام را برکت داد و من به دنیا آمدم . من که در پشت پرده "نیستی" تمام اعصار منتظر تقارن این لحظه بودم که مرا از درون "نابودن" صدا بزند . ذره هایم ، رنگ و عطر گرفته از گل و باغ ، به هم پیوست و جوان و عاشق و زیبا ، به یمن نگاه تو، به تمنای رویای تو "هستی" شدم و از نیستی بر آمدم ، و در نخستین لحظه بیداری ، و در نخستین لحظه پر کشیدن از دنیای سیاه "نیستی" نخستین احساسی که
داشتم اعجاب عشق بود . با آگاهی عشق چشم باز کردم . سرم آکنده از عطر، چشمم آکنده از نگاه و چشم اندازم آینه آن دو چشم غم آلوده عاشق ، چشمان خنیاگر ، چشم های ناباور از این معجزه "خواستن" بود .
خسته ، کلافه ، نگران و چشم به راه بودم تا عاقبت از راه رسیدی . چراغ های روشن کمکی به تاریکی خیابان نمی کردند . در کنار هم و زیر درختان به سوی مقصدی که نمی دانستیم در انتهای بی انتهای غروب که در آن لحظه به شبی سیاه پیوند خورده بود به راه افتادیم . نگاهت جان مرا از کوچه باز خرید به باغ برد و رها کرد .
انگار تازه از سفری تلخ ، از سفری که طعم بیماری و دارو و مریضخانه داشت به این شهر نفرین شده برگشته بودم اما خوشحالی فقیری داشتم که مقصدم تو بودی . تو و عطر عشقی که در همه جا جاری بود . تصور این را نداشتم که باید پس از این شب تیره ، تو را پشت سر جا بگذارم و با صدایی لرزان از بغض و ترس بگویم :
- خداحافظ
نگاهت در تاریک و روشن نور چراغ های خیابان گاهی گم می شد. ولی می دانستم که از شدت رنج لذت بخش "خواستن" قدری تلخ بود ، و این تلخیِ خواستنِ بی امان چقدر به این چشم های آگاهِ معصومِ تو ، چشمانی که از دریاهای دور رنگ گرفته ، برازنده بود . موجودیت تو تنها تکیه گاه آن مانتوی قهوه ای پاییزی بود با عطری شبیه عطر یاس های بنفش در راه های تنهای خیابان گردی آن شب هولناک ......
سایه خشمی کور همه وجودم را در آتش خود می سوزاند . تو می رفتی ، و من ..... می ماندم ، تنها ، بی هم نفس ، جدا مانده و جدا افتاده از همه چیز ، شناور در دریایی از غصه و اندوه و اضطرابی که پایان نامعلومی داشت . رفتی ، در تاریکی گم شدی و من مانده راه را تنها بازگشتم . خدا را به خاطر شب شکر کردم ، در نعمت تاریکی کسی اشک هایم را نمی دید . لحظه ای بعد در خیابانی خلوت بی هیچ توانی روی سکوی خانه ای نشستم . تو رفته بودی ، جان از تنم رفته بود . کمی بعد که آرامش سراغم را گرفت، از جا بلند شدم . بر کوچه و خیابان انگار خاک مرده پاشیده بودند.... شب عاقبت به پایان رسید . از میان صدا ها ، همهمه ها ، آزارها ، فریاد ها ، دستم ، دلم ، تو را جستجو می کرد . دیگر نمی خواستم چشم هایم جز تو کسی یا چیزی را ببیند . گوش هایم صدایی جز صدای تو را بشنوند . چشم هایم را نابینا می خواستم و گوش هایم را نا شنوا . در همه جا جستجو گر تو بودم و هر بار که جایی آرام می گرفتم ، بر حسب نور و رنگ و گرما ، خاطره ای از تو اشک به چشم هایم می نشاند . درختان چون اشباحی ترسناک در تاریکی اولین ساعت های شب تنهایی ابدی ام را نوید می دادند .
رفته بودی ، همه چیز رنگ و شکل عوض کرده بود ، همه چیز رنگ و بوی ملحفه های سفید و داروهای ضد عفونی بیمارستان را داشت . چهره هایی مضطرب ، گاه شاد از تولد کودکی و گاه گریان و غم زده به خاطر از دست دادن عزیزی که از رنج خلاص شده و در سردخانه آرام گرفته بود . چهره های عبث ، قیافه های بی تفاوت ، صورت های بیگانه . می رفتم ، بر می گشتم ، جواب سوال هایم در هیچ نگاهی نبود ، کسی نمی دانست ، هیچ کس نشانی تو را نداشت . بی قرار و دلتنگ به هر سویی می رفتم ، عاقبت ناامید و خسته گوشه ای آرام می گرفتم . چشم هایم را می بستم تا اشک هایم راهی به بیرون پیدا نکنند . بی تاب شانه هایت می شدم ، با چشمان بسته سر بر شانه هایت می گذاشتم ، چشم باز می کردم ، گریان بودم و آنچه که می پنداشتم شانه های توست ، تنها قاب پنجره بود . ....
می خواستم راه گریزی پیدا کنم و با زیبا ترین واژه ها ، عاشقانه ترین کلمه ها ، به سوی تو بیایم و با صدایی لرزان در اوج عشق و اشتیاق بگویم :
- تولدت مبارک ستی ..... دیر رسیدم ..... ببخش که امسال نفر آخر هستم . پارسال نفر اول بودم یادت هست ؟
از هر کوچه و خیابانی که می گذرم ، نشان محوی از تو و خاطرات مان می بینم ، خاطره های شیرینی که در یک شب فراموش نشدنی به سراغ آدم می آیند و بعد هم طوری می روند که انگار از اول هم نبوده اند . در میان درختان را ه می روم ، از بوته ها و درخت ها و منظره التماس می کنم که یاد تو را به تمامی از من نگیرند ، شب باشد ، شب باقی بماند . چون همه خاطره های محدود ما دو نفر مثل سینما های تابستانی کودکی هایم از غروب به بعد اتفاق افتاده اند . پس همچنان راه می روم ، از میان بوته های سرسبز ، چمن زار ها و دره خالی ریحان . چند بار فاصله کلبه مان را تا کنار چشمه می روم و بر می گردم . اما بار آخر پا سست می کنم ، چراغ کلبه روشن است ! خشم همه وجودم را لبریز می کند اما ....... زود آرام می شوم . میدانم که دیگر جایی در این دره ندارم . پس بگذار تا چراغ کلبه ای که آکنده از عطر عشق ماندگار و ابدی من است ، خانه خوشبختی دیگری را نور باران کند . خسته و مایوس به سمت لانه غزال می روم . ابر ها کم کم روی ماه و ستارگان را می پوشانند . نسیم جای خود را به باد می دهد . کمی بعد دره روشن می شود و صدای رعد سکوت مرگبار اطرافم را می شکند . باران آغاز می شود . در میان درختان به سوی لانه غزال می دوم تا پناه بگیرم . به خاطر تاریکی یکی ، دو بار به زمین می افتم و عاقبت به نزدیک لانه می رسم .صدایی می شنوم ، صدایی که در هیاهوی باد گم می شود . صبر می کنم ، باران آرام می گیرد . بند می آید . ابرها دور می شوند و نور ماه همه دره را روشن می کند . دوباره صدا را می شنوم :
- "هستی"........
بطرف صدا بر می گردم . فریاد می زنم :
- "ستی".........
لحظاتی بعد دیگر بارانی در کار نیست صورت های مان از اشک های یکدیگر خیس می شوند . می گویی :
- در خانه منتظرت بودم ..... چرا جلو نیامدی ؟ چرا در نزدی ؟
بازهم در قضاوت عجله کرده بودم ، چیزی نمی گویم ..... نگاهت می کنم . غزال در اطراف مان جست و خیز می کند و زنگی که "کعبه" به گردنش آویخته به صدا در می آید . عاقبت از ناباوری بیرون می آیم ، اشک هایم به روی دست های قشنگِ نازنینِ زخمی تو که تا زخمی اند قلب من هم زخمی خواهد ماند ، می چکند . می گویم :
- تولدت مبارک "ستی" تا هزاران سال .........
"کعبه" ، در لباس توری نارنجی رنگ ، شبیه فرشته ها ، به ما می رسد . گلوبندی را که از گل های یاس بنفش درست کرده ، به گردن تو می آویزد . به آغوشت می آید . صدای نازنینش را می شنویم :
- تولدت مبارک مامان ....
چشم می گشایم ، صبح نزدیک است . می دانم که در این لحظه تو هم بیدار شده ای و روز بیداری دردناکی ست برای همه رویا ها ...پس به انتظار شب می مانم . از شب سراغ تو را می گیرم . از شب یاد تو را تمنا می کنم . در شب خاطراتم را جستجو می کنم . از شب می خواهم که باز هم تو را به رویاهایم بیاورد . یک بار ، دو بار ، هزار بار ......... تا دست های زخمی ات را ببوسم ، آنقدر که زخم دلم آرام بگیرد و نگاه در نگاه تو دوخته بگویم :
- تولدت مبارک "ستی" ده ها سال ، صدها سال ، هزاران سال.
م. حمیدی
تابستان 1385

