برگ ها........
باران مي آيد . در خيابان فرعي قديمي ، در خم كوچه اي كه سربالايي تندي دارد ، در آستانه دري پهن كه به دالاني تاريك مي خورد و بعد به حياطي كوچك و دلگير، ايستاده ام . از زير باران به درگاهي اين در كهنه قهوه اي تيره پناه جسته ام . باران كوچه را مي شويد و نهري قهوه اي را در حاشيه پياده رو جاري مي كند . كسي نمي گذرد . در طول كوچه با خانه هاي قديمي و در و ديوار چرك كسي نمي گذرد . گاهي عابري دورتر ، زير دري ديگر ، در درگاهي خانه اي پناه مي گيرد ، مثل من كه از راه مي آيم و پناه گرفته ام ، و مثل هميشه اين حس را دارم كه فقط در اين لحظه وجود دارم و نقشه اي براي آينده ، حتي تا نيم ساعت بعد پيش رويم نيست . فقط مي دانم كه مي مانم تا باران بايستد .
چشم هايم باراني ست ، روحم باراني ست ، روحم مثل در گاه اين خانه ، مثل سايه هاي اين دالان ، مثل روز و آسماني خاكستري ، گرفته و تيره است . منتظر كسي و چيزي ، رويدادي ، نيستم ......ياهستم .
گاهي اتوموبيل شسته براقي ، سفيد يا سياه ، مي گذرد . بر زمينه هاي تيره ، خط باران مدام جاريست . گاهي بعضي ها به سرعت مي گذرند ، پيرزني ، زن و شوهر و بچه اي ، مردي كه يك جور كارتون پلاستيكي زرد بر سر گرفته ، مرد ديگري كه يك كيسه نايلوني را بالاي سر خودش نگهداشته و انگار عجله اي هم ندارد . ظاهراً اين باران بي موقع همه را غافلگير كرده است .
بعد كه همه رفتند و من ماندم و آستانه در و تكليف بي تكليفي باران ، از جهت بالاي خيابان ، از خم راه پيدا مي شوي ، همان لباس هاي هميشه را به تن داري ، بدون چتر . و به خاطر باران پره هاي بيني ات كمي گل انداخته و چشمانت شفاف تر شده ، آنقدر به يادت بودم كه خيال كردم هنوز دنباله فكرهايم است . اما خودت بودي . باران باعث شده بود بيشتر به فكر تو بيفتم . ديدارت در باران آنقدر درست بود كه نگاهت كردم . در چشم تو "چه عجب! "را مي بينم و انگار صورت خودم هم يك چنين حالتي را دارد . اين لحظه ، بي تاريخ و گسترده در همه انديشه هاي تنهايي باراني من جاريست ، از دور ترين زماني كه به خاطر مي آورم . ....
چه عجب ، هر دو به هم مي گوييم با اين نگاه ، و بعد بلافاصله نگاهت يك جور شيريني عبوس مي شود ، يك اخم لبخند آلوده اي ، از آنهايي كه همراه نگاهي است كه آدم به آسمان تيره مي اندازد ، كه چشم ها را در برابر باران كمي تنگ مي كند، به چشمهايت مي آيد . بعد با دستهاي زيبايت ، شانه هايت را بغل مي زني و قطره آب باران از پيشاني ات ، با مِهر ، با سخا ، سرازير مي شود ، از مرز ميان دو ابروي دست نخورده ات مي گذرد و تمام طول صورت لطيفت را طي مي كند تا به گوشه لبهايت مي رسد . در اين لحظه است كه من با نوك انگشتانم اين قطره را كه تلالو اش چند لحظه ديگر عمر مرا در اين نقطه تصادفي روشن مي كند ، مي چينم و به لب هايم نزديك مي كنم . گواراترين لحظه عمر من است اين رهگذر باران . با يك جور تسلط مستانه اي به چهار چوب در تكيه مي دهم . سرم را كج مي كنم و نگاهت مي كنم . اين قدر اين ديدار غير ممكن مي نمايد كه دريغم مي آيد روي هر ملاحظه اي حتي يك لحظه اش را از دست بدهم . فقط نگاهت مي كنم . اين را به عمرم مديونم .
يك نگاه گذرا مي اندازي و رو بر مي گرداني ، ولي حالا در نيم رخ تو ، دركره چشمت ، لبخندي ظاهر شده ، شايد عكس لبخندي است كه من ناخودآگاه در صورتم دارم . نمي دانم . از خودم غافلم ، از لباسم ، موهايم ، دستهايم ، حالت چشمهايم ، عمرم ، عاقبتم ، بستگي ام با اين خانه ها و اين خيابان و مناسبت حضورم در اين نقطه از اين شهر . لباست آبي رنگ است ، اين را فقط مي دانم ، و گيسوانت كه نمي بينم اما مي دانم كه با آه آميخته است ، و ماشين ها كه مي گذرند ، و باران كه تو را به نزد من كشانده است ، و اين آستانه در كه سامان ناگزير و تصادفي من و تو شده است .
باران آرام مي شود ، و تو از آستانه در پا به ميان خيابان مي گذاري ، دست به زير باران دراز مي كني ، بعد نگاهي به من كه محو تماشايت هستم ، ايستاده ، تكيه داده بر چهار چوب در ، مي اندازي و در سراشيب خيابان كه رنگهايش را نهر باران مي برد ، با نهر باران ، با شادابي آفتابي كه از پشت ابرهاي تيره لبخند مي زند ، به سوي خانه اي ، كاشانه اي ، كه نمي دانم كجاست و دور از مسير من ، دور از انديشه من است و به راه من نمي خورد ، راهي مي شوي .
با برق آبي صاعقه اي ، در آن سوي پنجره اتاقم ، زير آسماني دلگير بيدار مي شوم . هول زندگي دارم . به خيابان مي آيم . نعش گذشته ام را به دوش مي كشم . در كنار درختي مكث مي كنم تا نفسم جا بيايد ، كه دوباره باران مي گيرد . بي پناه و تنها در خيابان خالي ، بدون روياي تو ، سرگردان مي شوم . درد تو را دارم ، اندوه تو قلبم را آزار مي دهد . در همه اين شهر خالي و پر آزار ، در همه اين خيابان هايي كه مردمان بجاي عشق ، تنهايي را ميان خود قسمت كرده اند ، در جست و جوي نگاهت هستم در زير باران ، نيازمند اين هستم كه روياهاي زندگيم را به نوازش دستهاي زيباي تو بسپارم و با دستهاي خسته ام غصه ها و تلخي هاي زندگيت را از تو دور كنم . كه مي دانم اين روزها دل تو هم ، مثل دل من ، مثل آسمان گرفته است . تويي كه با زخم هاي روزگار از خيلي پيش آشنا شده اي ، از خيلي دور ، از زماني كه براي روح لطيفت غمي نازك تر از گل هم غمي سنگين بود . اما تو، نازنينم ، تحمل كردي . اين درد را به كجا ببرم ، به كه بگويم ، گل ميناي زندگي من اين روز ها غمگين است . آن شادي و شيطنت هميشه را در آن ديدار كوتاه دو ، سه ثانيه اي در نگاهش نديدم و ...... اگر چشم هاي حسود و مزاحم مي گذاشتند از خار زار هاي سر راهم عبور مي كردم ، خودم را به تو مي رساندم و مي گفتم :
اين من ، اين دستهاي من ، و اين قلب هزار زخم خورده من ، پس غمگين نباش ، غصه هايت را به من ببخش و هر آنچه كه از دلخوشي و شادي براي من مانده است از من بگير كه باز هم مي خواهم براي شانه هاي ظريف و خسته تو بجاي شال غزل ببافم . مي خواهم شيشه عمر ديو قصه را كه در فنجان فال تو افتاده است هزار تكه كنم ، بعد دستم را پيش بياورم و هواي موهايت را با يك فاصله امن و احترام نوازش كنم ، گيسوانت زير دست هايم بعضي تك تك تاب بخورند و به جنب و جوشي دلنشين بيفتند و من با اعجاب به اعجاز انگشت هايم كه اين بساط را به پا كرده اند ، نگاه كنم . مي دانم كه در اين هنگام از انگشت هايم مه و عطري بر مي خيزد كه به شكل درد آوري از توصيفش عاجز مي مانم . و چيزي از لذت بعد از ظهر هاي باغ هاي ييلاقي در چشم هاي تو مي آيد .
اين روياهاي شيرين هرگز به حقيقت نمي پيوندند ، و من به راه خود مي روم . به گوشه امن خودم در اتاقم پناه مي برم . سعي مي كنم تا تصوير تو را در پشت چشم هايم ، در ذهنم حفظ كنم . و حال كه حقيقتي نيست , به روياهايم برگردم كه روياهايم حتي اگر تلخ از زندگيم زيبا ترند .
در ميان درختان پاييزي ايستاده ام . برگهاي سرخ و زرد همه زمين را فرش كرده ، تا پاي تپه اي در دور دست ادامه دارند . بادي ملايم آخرين مانده هاي برگهاي خشك را بر زمين مي ريزد ، تو نيستي و من روزهاي زيادي ست كه بي ريشه و آب و علف ، بي هيچ اميدي براي ادامه هستي ، در ميان گذرها و مردمان سرگردانم . به دنبال تو به هر طرفي مي روم ، از برگها و گل هاي خودروي وحشي كه هنوز با سماجت پاييز را باور نكرده اند ، سراغ تو را مي گيرم . نشاني از تو ندارم، گاهي از سر خشم و حسادت ، خسته ، دل شكسته ، خودم را به گوشه اي مي اندازم ، فكر اينكه دستي ناپاك به اين رشته نازك پيوند دوستي ما زخم بزند و تو را چنان بيازارد كه ديدارهاي كوتاهت را هم از من دريغ كني ، قلبم را ، سينه ام را ، به آتش مي كشد . من به خاطر چه كسي به اين سختي مجازات شده ام ؟ مي دانم كه تو گناهكار نيستي واين سادگي و خوش قلبي توست كه چنين بساطي را بر پا كرده است اما نازنين ، با اين حسادتي كه اين روزها تا عمق جانم را به آتش كشيده چه بايد بكنم ؟ تحمل اينكه به خاطر فرصت طلبي كسي ديگر ، حتي حاضر به ديدن يك لحظه من هم نيستي ، براي من از عذاب مردن هم سخت تر است . و تو .......و تنها تو مي تواني از اين جهنم خشم و حسادت رهايم كني .
بر مي خيزم . از ميان شاخه ها و برگهاي خشك و زرد شده درختان از فاصله اي دور تو را مي بينم ، در همان لباس آبي ، زيبا ، مثل هميشه هاي خوبي كه داشتم . به طرف من مي آيي ، گاهي آهسته ، گاهي تند . با آخرين تواني كه در پاهايم مانده است به طرف تو مي دوم ، كمي مانده است تا به تو برسم كه بر زمين مي افتم ، حالا به بالاي سر من رسيده اي ، بالاي سر من مي نشيني ، سر بر دامان تو مي گذارم ، چشم هاي بي فروغم به چشمان تو خيره مي شوند . اشك بر گونه هايم جاريست ، لب هايم بجاي حرف زدن فقط تكان مي خورند . سرت را جلوتر مي آوري تا حرف هايم را بشنوي ، كلمه ها به سختي از دهانم بيرون مي آيند :
- اين بعدِ تو بالاخره رسيد ..................... دلم براي دستهاي قشنگ تو تنگ شده بود ..................... عاقبت آمدي .............. ستي .......
باد برگ هاي خشك را بر پيكرم آشفته مي كند ، هيچكس در اطرافم نيست ، سرم روي تنه درخت خشك شده اي بي حركت مانده است ، چشم هايم باز و بي حالت ، مرده ام .
م . حميدي

