
نامه ای به دخترم....
سلام گلبرگم ، سلام مهتاب شب های تاریک من ، سلام خورشید روزهای غبار گرفته ام ، نمی دانم به کدام علت این روزها خیلی دلم برایت تنگ می شود و هر چه فکر می کنم رد پای یک جور نگرانی را در میان این حس ناخوش آیند دلتنگی می بینم . از راه که می رسم همه شادی های دنیا از چشمان میشی – گربه ای تو همانند موجی ملتهب به جانم می ریزد و بی قرارم می کند . و آن هنگام که دست های کوچک و لطیف تو را دردست می گیرم ، حسی به زیبایی یک جور دوست داشتن ، یک جور دوست داشتن که با افتخار کردن همراه است ، چشمانم را سرشار از عشق تو می کند و چیزی در درونم به من می گوید که همیشه آرزویم این بوده که تورا داشته باشم . از خیلی دور ، قبل از اینکه خانه ام را با قدم هایت عطرآگین کنی . هرچند که قلب کوچک تو ، شانه های ظریف تو ، دست های مهربان تو ، آن قدر تحمل ندارند که تسکینی برای همه درد ها و رنج های فرو مانده در قلب بی پناه من باشند .
خوب باش دخترم ، همان طور که خوب هستی . اما به به خاطر داشته باش که خوب بودن اهمیتی ندارد و خوب ماندن مهم است . پس عزیز دلم ، خوب بمان ، چون زندگی مانند سکه است که دو رو دارد و در هر لحظه یک رویش را به آدم نشان می دهد . یک روز پر از شادی و خوبی است و دیگر روز اندوه بار و غمگین ، تقریباً چیزی شبیه به هوای بهاری ........ پس در هنگامی که مجبور به تصمیم گرفتن می شوی تجربه های تلخ و شیرین روزهای خوب و بد را به خاطر بیاور .
نازنینم ، از عشق های دروغین و رنگین بر حذر باش ، آنچه که عاشق دروغین به تو وعده می دهد ، از عهده هر کسی ساخته است ، اما عاشق راستین چیزی را به تو خواهد داد که دروغگویان قادر نیستند تا به تو هدیه اش کنند و تو خود این را در زمان خودش خواهی دانست .
گل نازم ، همیشه آرزو دارم هنگامی که از جنگل های سرسبز رویا عبور می کنم ، کنار چشمه نقره ای عشق در میان جنگل که انعکاس نور آفتاب را با سخاوت به اطراف می پاشد ، در اوج سعادت و خوشبختی تو را ببینم که از سرزمین رویاها ، لبخند بر لب ، مانند دخترهای زیبا ، دوست داشتنی و سپید پوش قصه های از یاد رفته قدیمی برای گرفتن دست های خالی و غمگین من نزدیک شوی و من با اشک شوق در چشم هایم نگاهت کنم و با صدایی که از عشق می لرزد بگویم :
- سلام عزیز من ، عسلم ، قندم ، دخترم ، بابا..... بابا....... حالت چطوره ؟
م. حمیدی
