تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - پاییز عشق
پاییز

 

 

 

 

 

به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر

كز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود

 

 

 

 

پاييز عشق ........

 

 

بازهم پاييز شد . دلم براي تو تنگ است . از كوچه های خاطرات می گذرم ، از مقابل آن کتابفروشی عبور می کنم ، وسط راه به چشم انداز درختان که آرام ، آرام به خواب می روند نگاه می کنم. دلم براي تو تنگ است . اولين پاييز بي تو . هنوز کمی مانده است تا خیابان را برگ های سرخ و طلايي انبوه پر کنند . دلم برايت تنگ مي شود . دلم آنقدر برايت تنگ مي شود كه می خواهم فریاد بزنم و كلافه مي شوم و مي خواهم بدوم به جستجوي تو به يك طرفي و مي دانم كه نيستي و باور نمي كنم در هيچ كجاي عرصه اين شهر نباشي كه بشود آمد و از دور يك نظر تو را ديد و گذشت ، كه حتي امكان تصادف ديدار سال و ماهي يك بار تو تا پايان عمر من از اين خیابان و درختان و برگ های زردپاییز سلب شده است .                      

در دو طرف خیابان درخت ها كه پيش از مرگ زمستاني به اوج قشنگي رسيده اند ،  گذرا بودن زندگي را به ياد می آورند . ابر ها آمده اند ، امروز چند لحظه ای هم باران بر سر شهر نازل شد. به آدم ها و جامه های پاییزی شان نگاه می کنم و به ياد تو مي افتم و دلم براي تو تنگ مي شود و فكر مي كنم كه دیگر در همه پاييز های عمر من دیداری میان من و تو در کار نخواهد بود.                                                                                                  

دلم براي تو تنگ است ، اشک ها بر گونه ای رنجیده ام و برگ ها در دل من مي بارند . دلم خیلی برايت تنگ مي شود ، بي هوا ، بي خودي ، گاهي بي هيچ بهانه اي ، حتی بدون اینکه خودم متوجه باشم . گاهي فقط به بهانه باد ،  برگ ، آب ، درخت . دلم هنوز كه هنوز است ، مثل همان اول ها ، شايد هم بيشتر از اول ها  بيشتر و به يك  شكل خيلي عميق تر و داغ تر از آن اول ها ، هنوز به شكلي كه بيان شدني نيست برايت تنگ مي شود ، و هيچ كجا اثری از تو نيست، هيچ كس نيست كه از تو نشاني بدهد ، هيچكس نيست كه بشود با او حرف تو را زد ، هيچكس نيست كه به شود تو را با او در ميان گذاشت .                       

دلم برايت تنگ مي شود . تا هروقت که من باشم و پاییز از راه برسد . هر بار كه از  این سه راهی و از جلوی این کتابفروشی عبور کنم ، هر بار كه باران ببارد ، هر جا كه بعد از باران آفتاب شود و قطره هاي آب لاي برگ های زرد برق بزنند ، دلم براي تو تنگ مي شود . دلم براي تو تا پايان عمر همه پاییزهای زمين تنگ مي ماند . غصه نبودنت را در دل و دستم دارم و ((رنگ چشمان تو را به خاطر خواهم داشت هنگامي كه همه نام تو را از ياد برده باشند)) . 

پاييز شد . پاييز با تك پا از راه رسید و حالا جامی از آب طلا بر سر برگ ها مي كشد . پاييز شد . پاييز ياد تو را آورد . پاييز اشك تو را به چشم هايم آورد . آه تو را در سينه ام پر كرد . رخت ياد تو را پوشيدم . به گذر گاه هاي خاطره آمدم . به آينه ها و ويترين هايی که همیشه مقابل شان توقف می کردیم نگاه كردم . چیز هایی براي تو انتخاب كردم ، براي زمستان تو كه در راه است . می خواستم برای تو هدیه ای بخرم ، از پله های کتابفروشی بالا بروم ، در کافه طبقه بالا پشت میز همیشگی مان به انتظارت بنشینم و از پشت پنجره به گذر آب ها و آدم ها در آن سوي پنجره نگاه کنم . انتظاری عبث . خيابان خالي از تو . شيشه ها خالي از تو . صندلی خالی از تو .

پاييز ياد تو را با زمزمه باد مي آورد . همچنان راه می روم ، رنگم پريده ، لب هايم سرد ، چشم هايم هراسان و پر از اندوه ، دستهايم در جيب ، سيل نگاه ها ، آدم ها و بچه هاي بازيگوش از كنارم مي گذرند . پاييز از كنارم عبور می کند و من آن سوي پاييز از خیابان رد می شوم و لب هايم در اندوه جدايي و فراموشي ، فراموشي كه اندام مرا روز به روز تكيده تر مي كند ، در گريه اي خاموش مي لرزد .                                

تنهايي نگاه مي كردم . برگ ها در دلم مي باريدند ، برگ هاي پوسيده . آواز پاييز را خيلي دور ، مي شنیدم .                                                                             

 پاییزهای با تو بودن را به یاد می آوردم ، پاییزهایی که برای ما فصل عاشقي بود ، برگ های سرخ را تك تك انگار به ياد گلگونه چهره تو آراسته بودند ، و دنیایم با چشمان جوان و بازيگوش و عاشق تو زينت شده بود . مي آمدي لبخند بر لب ، كارها با دل من داشتي . مي آمدي خرامان ، چشم خوابانده . خم ابرو را بر نظاره گاه مبهوت من ، در برابر خلسه نگاهم ، بي تابي دلم ، مي كشاندي . پيرانه سر سراسيمه مي شدم ، جواني مي كردم ، هيهات مي كردم و صلاي آفتاب و آب و عاشقي سر مي دادم . به مردم رو مي آوردم با لبخند ، سلام در چشم و دلم داشتم . دوستدار تو بودم . دوستي از جانم زبانه مي كشيد و مردم زيبا و مهربان در دو سويم جاري بودند .

پاييز...............

دستم را با خستگی ، از وسط ورق هاي پوسيده تقويم به سوي تو دراز مي كنم . تو نيستي . دستم را به سوي خيال تو دراز مي كنم . به هیچ واصل مي شوم و سرماي مرگ به قلبم راه مي يابد . امروز آسمان ابری ست ، سر باران دارد ، باران غم، باران سياه .                          

 

 

 

 

 

م . حميدي      

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 18:21 |