تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - نازنین

 

 

 

نازنين

 

نازنينم کجاست ؟ چهره اش را در ميان آدم ها و خيابان گم كرده ام . چهره اش را در ميان همهمه های پوچ ، آوار خستگی ها و سيل گذر ماشین ها گم كرده ام . تلاش می کنم تا چشمهايش ، تا خرام قامتش را در اين حالتي كه سايه وار همه جا در خيال من است ، در بين ديوارها و صداها ، در ميان تهاجم چهره هاي روزگار ، در خاطرم حفظ كنم . اما او با من و در من همه جا هست . نبودنش با من همراه است . مي دانم كه اين حالت امروز من كه خوابگرد و گریان و سرگردان جاري هستم اثر ياد او ست . اثر هنوز از ياد نبردن او ست . زماني را به خاطر مي آورم كه به او وابسته بودم ، زماني كه به هر كجا كه مي رفتم آواز او را در سر داشتم ، زماني كه يك جرعه ديدارش صله روزهاي انتظار من بود . زماني كه زمختي همه ديوارها ، همه چهره هاي غير از او را به ولاي سيمايش مي بخشيدم . در راه هاي سبز مي رفتم . چشم انداز به عطر او آكنده بود . هميشه در خيال او بودم . شاد از نفس حضورش بر عرصه اين شهر ناپاک ، رشته ام به موجوديت پا در هواي او بسته بود . به صرف موجوديتش راضي بودم ، راحت بودم ، آسوده تر به خواب مي رفتم و با لبخندي بيدار مي شدم كه خواب او را ديده بودم . زبانم به ذكر او در ذهن با من سخن مي گفت ، با ياد او ديوارهاي هستي را مي آراستم .                        

 نازنينم کجاست ؟ ياد دست های زیبایش در هر كجا كه بود ، دردهاي مرا درمان مي كرد . مرا تسلي و تسكين مي داد .

نازنينم کجاست ؟ تا وقتی که بود سرم در ابرهاي آسمان كودكي ام بود . در دهليزهاي مخملي خواب ، دست در دست او به سوي روشنايي مي رفتم . زمين مهربان بود . درخت ها شكوفان بودند . بهار در جريان آب هاي شفاف كوهساران در دو سوي تنم جاري بود . در خواب هايم پروازي بلند داشتم ، بر فراز دشت هایی که پر از گل های وحشی خود رو بودند و عطر او را از باغستان های خیالم احساس مي كردم.       

   نازنينم کجاست ؟ هنگامی که در کنارم بود ، هرگز به فکر مقصد هستی ام نبودم که خدا را شكر ، ناپيدا بود . با شادی به راه های دور می رفتم . پايم بر زمين نبود . چشمانش مرا بدرقه می کرد . نگاهش به آرامی مرا در ميان باغچه گل هاي مينا راه می انداخت . نقش چشمانش را بر پيشاني داشتم . دست و دلم گرم . عطر نفسش همه جا با من بود . دلم چراغان بود ، مي رفتم .                                                      

   نازنينم کجاست ؟ حالا بايد چشمانش را از دیوارهای کوچه های شب زده التماس كنم . حالا بايد به ياد امروز باشم ، با زمان آشتی کنم و نشاني او را از کسی نپرسم . نپرسم : ستی كجاست ؟ نازنینم در كجاي اين شهر دود آكنده گم شده است ؟ سراغ خاطراتم را از كجا بايد بگيرم ؟ در ميان شكفتن و پژمردن اين همه گل ، ميناي مرا کدام دست نفرین شده پرپر کرد؟                                                  

   نازنينم کجاست ؟ دلم تنگ است . در سرم سكوت همهمه مي كند . نقش نگاهش را هنوز از ياد نبرده ام . دلم سرد ، يادش را هنوز فراموش نکرده ام ، رفتن تلخ و دردناکش ذهنم را آرام نمی گذارد . هنوز آرزو مي كنم كه ای کاش نمی رفت و دیدارهای مان،  اين خوشبختي فقير كوچك ، براي هردوي ما در مسير اين روزهاي پاییزی هنوز هم باقي می ماند .             

 

م . حميدي

 

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 0:58 |