تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - فقط برای چشم های او

توی اتاقی که کار می کرد ایستاده بودم ، به کلی یادم رفته بود که چه کار دارم ، ایستاده بودم و یک کاغذی ، پوشه ای ، یا چیزی شبیه به این ها در دستم بود . شاید هم همین جوری بی خودی به هوای او آمده بودم ، اما این وسط حواسم بود که برای آدم های دیگر اتاق شک برانگیز نباشم ( البته این مورد را همیشه خراب می کردم ) . نگاهش که به من افتاد ، همان یک ذره حواس جمعی هم جایش را به دست پاچگی داد . یک ته خنده ای هم در کنار آن غم پنهان همیشگی توی نگاهش بود ، مانند کسی که به روی آشنایی بخندد .

 مثل برق نگاهم را دزدیدم ، به کاغذ یا پوشه ای که در دستم بود نگاه کردم ، اما صورتم داغ شده بود ، قلبم تاپ و تاپ می زد و دستم که کاغذ را جلوی چشمم نگه داشته بود کمی می لرزید . یعنی این نگاه مال من بود ، نه برای من نبود ، حتما به جایی کنار یا پشت سر من نگاه می کرد . زیر چشمی نگاهی به سر و ریخت خودم انداختم ، پیراهن و کت و شلوار طوسی معمولی و یک جفت کفش که خدا را شکر تازه آنها را واکس زده بودم . آرزو می کردم که کاشکی آن پیراهن آبی آسمانی را به تن کرده بودم و یا لااقل کت و شلوارم گران قیمت تر بود . اما آدم از کجا خبر داشت ، به هر حال با خودم گفتم :

  - با من که نبود .

بعد از وقفه ای که به نظرم به اندازه کافی طولانی آمد ، به حالتی که سعی کردم خیلی عادی باشد ( می دانم که موفق نشدم ) ، نگاهم را از بالای صفحه کاغذ یا پوشه ، یک جورِ نرم و بی قیدی ، اول انداختم به آن گوشه اتاق که او نبود و بعد یواش چرخ دادم و آوردم به آن طرفی که ایستاده بود . همان طور مستقیم به هم نگاه کردیم . سرش را کمی کج کرده بود و همان ته خنده که حالا رنگ دیگری داشت توی صورت و چشم هایش بود ، با یک کمی سرزنش، مثل این که بگوید : " چرا همیشه تنها هستی ؟ چرا این قدر از همه دوری می کنی ؟ چته تو اصلاً ؟ " یک همچه نگاهی .

این نگاه را در جیب روی قلبم گذاشتم و رفتم . همان حالت بغض و عشق همیشگی را داشتم ، ولی رویم یک کمی بفهمی نفهمی زیاد شده بود . به خیابان که رفتم در راه گاهی بر می گشتم و توی ویترین مغازه ها به نیم رخ خودم نگاه می کردم و دیگر از ظاهرم خیلی هم بدم نمی آمد . تا چند روز پیش از آن اتفاق ، خسته و دلزده از زندگی ، می نشستم به کار روزمره ، و در ظاهر سکوت بود و آرامش و کار و زندگی و روز مَرگی . اما آن روزها ، دوباره و دوباره و هزار باره می آمد و با سلام و لبخند در پیش چشمانم ظاهر می شد . می آمد و شیرین و دلپذیر در مهمانخانه دلم جا خوش می کرد و مرا به گفتگو می خواند .

من اما حرف نمی زدم ، می نوشتم ، کلمات را بر تن سپید کاغذ می دواندم فقط برای چشم های او .....

پس در این وقت غروب بارانی باز هم آن نازک دلی عجیب که معمولا در صحنه های احساساتی فیلم های روزگار جوانی ام اشک به چشمانم می آورد به سراغم می آید و کلمات به همراه اشک بر صفحه کاغذ جاری می شوند .

پاییز دوباره از راه رسیده است ، به همین زودی سه سال از آن حادثه روز بارانی گذشت ، حادثه ای که خود آغاز حوادثی دیگر بود که همه نشان از عشق داشتند . عشقی که زندگی بود و سرشار از لحظه های پر شکوهی که انگار در خواب ها و رویاها جریان داشتند . لحظاتی که او برایم ساخته بود و من ..... دوستشان داشتم . مدت ها بود که عشق را فراموش کرده بودم ، اما او آن را در همان روز تیره ابری بارانی به یادم آورد . تا آن زمان هیچ موجودی تا این درجه در هستی من حلول نکرده بود . هر کجا را که نگاه می کردم ، چشم های او را می دیدم . با آن نگاه های محجوب آسمانی .

   نمی دانستم که خیالش عاقبت مرا به کجا خواهد کشید . اما همین قدر می دانستم که دوستش دارم .

حالا که از او نشانی نیست ، یک چیز میان من و او جاودانی مانده است و آن خاطره عشقی پاک و دور از گناه است .

همان طور که عشق شمع و پروانه جاوید مانده است . نتوانستیم پروانه باشیم اما شمع شدیم تا در ماتم عشق بسوزیم ، بسوزیم تا از ما خاکستری بر جا بماند که پیوسته عطر بهار عشق داشته باشد .

 

م.حمیدی

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:25 |