ستاره ها انگار راه كه مي رفتم اطرافم را چراغانی می کردند ، آسمان بالای سرم گسترده بود ، رنگ گل ها را در پشت ديوارهاي شكسته مي ديدم و تازه می فهمیدم که چقدر دوستشان دارم . نمي دانستم که كجا هستم ، باید منتظر چه اتفاقی باشم ، اما عبور لحظه ها که انگار با تپش های قلبم هماهنگ شده بود به یادم می آورد كه ديگر دروغ نیست . پس با آگاهی از اینکه همه دنیا در این لحظه مرا فراموش کرده ، به غروب سلام می کردم . خسته از راه و سر و صدای خیابان ، به حريم ميعاد نزديك مي شدم . آنقدر حس قشنگی داشتم كه بارها آرزو كرده بودم تا در همين لحظه عمرم به پایان برسد .
وعدگاه مان یک کتابفروشی بود که در طبقه دومش یک چایخانه قرار داشت. وارد می شدم ، دقایقی را به تماشا و ورق زدن کتاب ها می گذارندم . گاهی هم یکی از آنها را می خریدم . بعد از پله ها بالا می رفتم و پشت ميزمان می نشستم . يك فنجان چاي كه بخار مي كرد در برابرم ، كتاب را باز می کردم ، با کلمات از نو به شيوه اي مهربان آشنا مي شدم عطر مینا از کلمات بر می خاست و بیرون پاییز بود و ابر و نم نم باران ..... گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کردم . در انتظار رسیدنش ، چشم هایم بر روی هر اتوموبیلی که توقف می کرد ، ثابت می ماند. از راه می رسید . با یک جور شتاب کلافه ای از عرض خیابان عبور می کرد و دریچه ای از باغ های پر گل بهشت ، در مقابل تحسین چشمانم باز می شد . روبرویم می نشست ، سلام و تعارف ها که تمام می شد ، لبخندش را يك لحظه به من امانت مي داد . چشم هایم را چند بار باز و بسته می کردم تا از بیداریم مطمئن شوم . با خودم می گفتم كه شايد باز هم مثل همیشه خواب مي بينم ، اما بیدار بودم ، عطر مينايش در دلم بود . عطر مينايش تمام دنیایم را پر كرده، هستي ام را به باد داده بود .
فنجان هاي چاي دوقلو می شدند ، و حرف های عزیز و دوست داشتنی مان شب را چراغانی می کرد ، و امروز ........... هنوز از پنجره آن چایخانه ، بیرون را نگاه می کنم . هنوز هم با توقف هر اتوموبیل منتظر رسیدن او هستم ، هنوز همه وجودم را به تمامی از او تهی نکرده ام ، اما می دانم که دیگر تا پایان عمر همه کائنات ، دیدار دیگری میان من و او در کار نخواهد بود .
م.حمیدی

