تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - امتحان

سالن شلوغ بود و پر بود از سرو صداهاي دور و نزديك دانشجوياني كه فكر مي كردند مهم ترين آدم هاي دنيا هستند و بزودي عهده دار مهم ترين مشاغل دنيا خواهند شد . نمي دانم خود من هم اين طور بودم يا نه ولي در چنين مواقعي ، به خاطر اضطراب و بخصوص عقب نماندن از يكديگر ، قيافه هاي دوستان حالتي به خود مي گرفت كه اگر حال و حوصله اي داشتم ، بهانه هاي خوبي بودند براي انبساط خاطر .

ايستاده بودم ، بدون هيچ دلواپسي ، انگار نه انگار كه ساعتي ديگر امتحان شروع خواهد شد . در عالم خودم خوش بودم و روبرويم منظره اي بود از حياط سرسبز دانشكده با كاج ها و كلاغ هايش كه رفت و آمدهاي هيجان زده دانشجويان آرامش هميشگي شان را بر هم زده بود . باد ملايمي دست نوازش بر سر گلها مي كشيد و گلها با شرم و با ناز سر به زير افكنده بودند . در گوشه حياط از چشم پرنده اي تنها - عاشقي بي عشق- قطره اشكي بر گونه گل سرخي چكيد كه چون قطره شبنمي بر باغچه باريد . پرنده پرواز كرد .                                          

نگاهم را آزاد گذاشتم تا بچرخد ، تا همه جاهايي را كه هزار بار ديده بود باز هم ببيند و به خاطر بسپارد . نگهدارد براي روزهاي كسل فراموشي و ساعت هاي بي حوصله تنهايي.        

 نگاهم ناگهان ايستاد . گوشه سالن نزديك راه پله ها در كنار دوستانش ايستاده بود . سه نفر بودند و جزوه ها در دست هايشان مثل كبوتر هايي كه اسير دامي شده باشند با ورق زدن هاي آنها بال بال مي زدند . رفت و آمد ها راه بر نگاهم مي بستند . با يك حركت ظريف سر متوجه من شد كه نگاهش مي كردم و در ست با همان يك حركت صاف فرستاد نگاه را توي صورت من ، و نگاه آمد و مثل كلاغ كاغذي روي هوا لنگر داد و تاب خورد به چپ و راست و من دل توي دلم نبود كه نگيرد به در و ديوار ، نخورد به كسي ، بلايي سرش نيايد ، ولي صاف آمد همچه از وسط آدم هاي ايستاده در سالن و آمد و صاف نشست روي سرم . سرازير شد مثل آبشار روي پيشانيم ، بيني ام ، و چشم هايم را باز نگهداشتم كه در زلال گوارايش شسته شد و بويش را شنيدم كه از وسط بوته هاي گلپر و پونه گذشته و چيزي از عطر پوست گردو داشت و چند قطره اش را به روي لب هايم گرفتم و نوشيدم و چشم هايم باز شد به گنج هاي دنيا و دلم پريد و رفت سر ديوار پاييز و زمستان كوچه پس كوچه هاي راه مدرسه كه هميشه شاخه هاي ياس رويشان پيدا بود .                                                                          

همهمه آدم ها و حرف ها و حالت چهره ها و اخبار مثل بادي بي گزند بر من مي وزيد . كنارتر ايستادم كه زندگی روزمره و مشغله و امتحان و سيستم هاي حكومتي و اداري از كنارم بگذرند  ساعت نحس را اعلام كردند و در ميان ديگران وارد سالن امتحان شدم . وسط هاي سالن سر شماره ام نشستم كه ديدم آمد (چرا اخم مي كرد ؟ كه بي اعتناست ؟ كه نمي خواهد و نياز ندارد ؟ ) آمد و درست بالاي سر من ايستاد . كمي مكث و سر گرداندن به اطراف كه يعني دنبال كسي مي گردد . سر را با حركات تند دخترانه ، با يك جور شتاب كلافه اي اين ور و آن ور چرخاند . جوري كه انگار زمانه برايش تنگ شده باشد و بعد رفت ، رد شد از كنار من و من توي دلم گفتم : ممنون ، چون ته دلم فكر كردم شايد اين جلوه و نمايش كوتاه يك ذره اش براي من بوده ، آن ايستادن . آن حركات دست ها و بعد سر به چپ ، سر به راست ، سر به روبرو كه من از هر سه زاويه عكس بگيرم ، و گرفتم و بوسيدم و گذاشتم روي چشم ، گذاشتم در جاي گرم زير پوششي بر قلب ، در جيب روي قلب ، و گفتم ممنون ، و گفت خواهش مي كنم و رفت. گفتم كه خب ، ديگر رفت آن پشت ها و آن وسط هاي دور ، لاي آدم ها نشست و تمام شد،  ولي بعد ديدم از آن طرف سالن باز برگشت و آمد يك رديف جلوي من ولي نه درست روبروي من ، كمي مايل به سمت راست نشست . اول كمي ملاحظه داشتم نگاهش كنم ، بعد گفتم گور پدر همه ملاحظه ها چون كه توي سالن نيمه تاريك ناگهان هواي دریا به دلم افتاد و نگاه كردم به او كه انگار روي سرش پولك هاي ريز عروسي برق مي زدند . گفتم :  ممنونم ، و باز نگاهش كردم . سر را بر گرداند و من همه اش دل توي دلم نبود كه يك طوري بشود ، سقف بريزد ، آدم ها بريزند وسط ما و سالن تاريك شود و همه اين تابلويي كه پيش چشمم است محو شود . به نظرم رسيد كه مي خواست سر را بر گرداند ولي منصرف شد . به نظرم نگراني ام را فهميد و خواست بگويد : نترس شما.......حالا يك دو دقيقه ديگر هم باش ، با شما كار دارم........دنبال قاصدك نگاهش گشتم در هوا . گشتم كه اين قاصدك پر طاووسي را جايي در آن فضاي چرك ببينم كه از كف دست او ، به ضرب فوت ملايم عطر آگين او با پيام چشم هاي او بلند شده و دارد در نيمه تاريك دنبال چشم هاي من مي گردد . برگشت و به جلو خم شد و با دختري در يك صندلي آن طرف تر شروع به صحبت كرد . گفتم : ول كن اين حرف ها را ، حالا چه وقت اين حرف ها ست ؟ الان سوالها را مي دهند ، الان سالن پر از سكوت مي شود . اتوبوس هاي من و تو جدا جدا به راه مي افتند ، تمام مي شود. انگار حرف هايم را شنيد . حتما شنيد و فهميد كه حق دارم و ول كرد حرف ها را و برگشت و يك نگاه ديگر نذر ما كرد و گفت : اين نيم نگاه هم،  درويش ، نياز تو . گرفتم . بوسيدم و به پيشاني گذاشتم . درست در اين لحظه كه نگاهم روي او جا خوش كرده بود سوال ها را دادند . ابتدا يك همهمه كوتاه و بعد سكوت.   

ورقه سوال ها را جلويم گذاشتم و هر آنچه كه مي دانستم نوشتم و باز نگاهش كردم . هنوز وقت باقي بود . سرش پايين بود و دستش با خودكار و كاغذ كار هاي قشنگي مي كرد . قلبم با هر حركتي كه به انگشتانش مي داد به ارتعاش در مي آمد . انگار از سفري خوش باز گشته بودم . دستم را بلند كردم . سالن در موجي ملتهب بي قرار بود . همهمه هاي دور دست نزديك شدند . دستم را بلند كردم و علامت دادم . ولي ممتحن مرا نديد . آخرين نگاه را به او و بعد به ورقه ام انداختم . بساطم را جمع كردم و ورقه ام را دادم و نگاهش را به خدا سپردم و گفتم : باشد تا دفعه بعد ، تا روز ديگري كه هوا خوش باشد و نور خوش باشد ، تا برايت از باغ بچگي هايم بگويم . گفتم : خدا حافظ ، گفتم : ببخشيد كه نمي توانم بمانم ، با شما بمانم ، و شما را با خودم به خانه ببرم ، اسمم را به شما بگويم و از شما يك نام به امانت بگيرم ، ببخشيد .         

 با سعي زياد از وسط صندلي ها به دقت ، متين و آبرومند رد شدم . خيابان با سر و صدا ها و سرما و نور چراغ هاي در اشك نشسته اش مرا گرفت و به جریان شب سپرد . شب مرا با خود برد.                      

روزي كه نمره هاي امتحان روي تابلوي اعلانات چسبيد ، در ميان همه نمره هاي هجده و نوزده بي خيال ، يك يازده عاشق مثل لكه جوهر روي پيراهن عروسي خود نمايي مي كرد .           

م . حميدي

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 17:53 |