تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - هنوز

هنوز در انديشه تو هستم . هنوز كه هنوز است . هنوز خيلي زود است . نمي دانم هنوز تا كي است . تا آخر كدام راه ، تا برگ ريزان كدام درخت ، پايان كدام فصل ، كه جلوي كتاب خاطرات اندكي كه با تو داشتم بايستم ، آنقدر كه باد برگ ها را روي كتاب آشفته كند .            

بازو هايم آويخته در دو سوي تنم مي پوسند و در اطراف برگ هاي پوسيده مي بارند . فصل و سال انگار رو به اتمام است و فصل ديگري آغاز نخواهد شد.                                           

در انديشه چشم هاي تو هستم ، جوياي چشمانت در گذرگاه ، جويا ولي نه منتظر . انتظارهايم را به آب داده ام ، به خواب سپرده ام ، انتظارهايم پاي پنجره هاي بسته خوابيده اند .         

چشمت را از چشم هاي تصادفي خيابان تمنا مي كنم . التماس مي كنم كه لا اقل شبيه كسي باشد ، كسي كه در معجزه اي ، در يك لحظه سر برگرداندن ، در يك لحظه خواباندن نگاه ، چيز دوري ، ياد محوي ، شبيه به تو در بيايد . كه من باور كنم كه خواب نبوده است ، كه در اين كوچه پس كوچه ها زماني با تو گذشته ام ، كه تاريخي قبل از آشنايي با تو وجود داشته است ، كه برگ ها به دليلي باريده اند ، پرنده ها به هوايي خوانده اند ، عاشقي كرده اند ، ديوارها و تن ها پوسيده نبوده اند ، چشم ها خالي نبوده اند ، آب ها بي مقصد نمي رفته اند و نگاه من بر هستي پيرامونم زماني معنايي داشته است . رنگي ، انتظاري ، وعده بيداري پس از خوابي ، وعده ديداری كه گذر اين همه خروار خروار آدم و مصنوع آدم بي دليل نبوده است . خواب ها خالي از همه چيز نبوده است و من هم زماني خواب قلمستان ها را ديده ام.         

اي كاش به در خانه ات مي توانستم بيايم ، و تو مي توانستي از در بيرون بيايي در سفيدي سحري آغشته به نور ، و لبخندت و نگاهت و مو هايت را پيش نگاهم بياويزي كه در آن تطهير شوم و سحري شوم و من خاطر جمع از حضورت در كنارم ، دلگرم به گرمي تنت ، به ياد رنگ چشمانت فرو خفته ، سر بر شانه من نهاده ، بزنیم به وسط خیابان ها و در برويم از دست طلوع و غروب و جدايي و مرگ و ولادت و در هميشه اي سحري جاري شويم.                                                                                                                                                           

كسي نبودن تو را به ياد من بياورد . كسي معني نبودن تو را از روي كتابي براي من بخواند . در زيرزمين تيره ، در اتاق روشن ، پاي بخاري ، در برف و زير آسمان ، كسي نبودن تو را به من بازگو كند . چون نمي خواهم مفهوم نبودن تو را به خودم راه بدهم . نبودن تو در من مثل مرگي دست در كار ، مرگي جاندار و هميشگي خواهد بود و مرا در راه هاي گذرم و در خواب ها و بيداريم ، در حال زندگي خواهد پوساند .                     

ايستاده ام و دور تا دورم نورهاي سربي غروب به تنه درخت ها و ديوارهاي پوسيده رسوب مي كنند . هنوز به انديشه نبودنت خو نكرده ام. هنوز جانم را به تمامي ازتو تهي نكرده ام.

هنوز دست بردار خاطرات پريده رنگ اندكت نيستم . هنوز با سماجت مفلوك گريه آوري به نگاهت در زير باران چنگ انداخته ام . هنوز گرم ياد نگاه های تو هستم كه در ديدارهی مان توجيه مفهوم هستي سرگردانم در آن لحظه ها و نقطه های تصادفي بود . ياد نگاهت مثل غباري در باد از لاي انگشت هايم مي ريزد و مي گريزد و به باد مي رود . با پايان گرفتن ياد نگاهت در دلم ، اثر نگاهت بر تنم ، من هم به باد مي روم . به اين باد بندم . با فراموش شدن اين خاطره كه هنوز حضورش در جانم يگانه علت چرخش سرگردان من در بين ديوار هاست ، من هم فراموش مي شوم . نقشم از روي ديوارها محو مي شود ، به باد مي روم                                                                                                 

نگاه كه به منظره مي كردم ، اگر منظره به هلهله در مي آمد به خاطر ياد نگاه تو ، سرمستي نگاه تو بود كه هنوز در پشت چشم هايم داشتم . اگر پرنده ها مي خواندند و از دور عطر صمغ مي آمد زير سر تو بود . در و ديوار خدا در هر لحظه ، در هر جا جذاب و ديدني بود كه جان تو در پشت آن ها مي تپيد . گربه ها جذاب بودند كه كودكي تو دست بر سر آن ها كشيده بود . دختر ها قامت رسا داشتند . آفتاب هر روز از نو آفريده مي شد . در فصل هاي خوش بوي عطر علف مي آمد و معني جدايي به اندازه يك كهكشان از ما دور بود . معني جدايي پشت برگ ها پنهان بود و برگ ها در تلاش رنگ به رويت جدايي امان نمي دادند . به بركت وجود تو بود كه منظره ، با آگاهي از هستي تو ، غني از رنگ چشم تو بر چشمانم ، نگاه كه مي كردم به صلاي نگاهم جواب مي داد . منظره هلهله مي كرد و من مثل روحي در منظره مي وزيدم و پرنده ها با من آشنا در مي آمدند.                                                                                                                                             

بغل باز مي كردم و تنگنا هاي كوچه هاي روزمره پيش رويم باز مي شدند. منظره چمنزار پهن آوري مي شد در يك فيلم رنگي جواني هايم و موسيقي عشق و آواز دستم را مي گرفت و به ملايمت و مهرباني از گذرگاه هاي كسل پيري گذر مي داد . اميد باغي را در ته هر راهي ، انتهاي هر خط اتوبوسي داشتم ، باغ سيزده بدر كودكي ام . انتظار نامه اي را نداشتم . نشاني ام را - خدا را شكر - با شادي از ياد برده بودم.                                                                     

در گذرگاه ها ايستاده ام . بهانه به ياد آوردنت را از گذر و مردمان تمنا مي كنم . مي دانم كه نيستي و نمي دانم چطور مي شود كه در هيچ كجاي اين كوچه هاي آشنا نباشي ، كه بشود آمد و تو را در گذرگاهي تصادفي ديد . مي دانم كه ديگر از من جدا هستي ، ولي لازم دارم كه بهانه يادآوريت را به كلي كنار نگذارم . براي خاطر خودت مي گويم ، چون من كه بميرم ، تو و ياد تو هم با من تمام شده ايد . لازم دارم كه به تو از پشت ديوار يك جدايي كه هر روز قطور تر مي شود بسته باشم . لازم دارم كه در نبودن تو هنوز عزادار تو باشم . اين را به خاطر خودم لازم دارم . لازم دارم كه مفهوم سنگين نبودن تو را با دست هاي عاجز پس بزنم ، هنوز به تو فكر كنم ، هنوز مست خواب نگاهت باشم ، هنوز بوي تو را از منظره احساس كنم ، بهارنارنج و برف تو را به ياد بياورند . هنوز سايه گذر تو را از ديوارهاي گذرگاه مالوفت سراغ بگيرم ، هنوز رنگ لباست را به ياد بياورم ، رنگ لباست را عزيز بشمارم ، به ياد تو به خواب بروم ، شايد در خواب من معني جدايي از تو دگرگون شود . من و تو در خواب من بيدار شويم ، و هستي سايه وار ما در خواب من دنبال شود . من و تو در خواب من بيدار شويم ، در ميان ديوارها و مردماني كه بي مرگ و مهربان هستند.

هنوز مي خواهم بسته به تو باشم ، غمگين تو باشم ، یادت را در گذارم ، در هر جا كه خوب و خرم است بر ديوار بنويسم ، در منظره شركت بدهم ، آرزويت را به كوچه و باغستان و عيد و زمستان ببرم ، لباس هاي خوب تنت كنم ، شمع تولدت را روشن كنم ، جشن تولدت را بگيرم ، به مهماني ، به فيلم هاي عاشقانه رنگي ببرمت ، دستت را بگيرم ، لب هایت را ببوسم ، غصه هايت را تسلي بدهم ، ميان اين همه تن هاي بي حاصل تو را گذر بدهم ، كنارت بنشينم ، زير گوشت حرف هاي بي معني عزيز بزنم ، بگويم : كبوتر ، آهو ، انگور ، شيرين ، شيراز ، مريم ، ياسمين،  نرگس ، لاله ، مينا،  مينا ، حالت چطوره ؟ برايت از باغ هاي كودكي ام بگويم ، در خلوتي كم نور دست به موهايت بكشم و موهايت زير دست هاي پيرم به جنبش در بيايد . بويت را با يك نفس عميق به درون سينه ام بكشانم و چشم هايم بينا شود . مي خواهم در ياد تو زنده بمانم ، در ياد تو كه نيستي شمعي روشن كنم ، به انتظار بنشينم كه در نور خوش از در درآيي . مي خواهم در گذري تنها ، سرگردان در غروب ، ياد تو دستم را بگيرد و از چهار راه گذر بدهد . مي خواهم كه ياد تو خوف شب را از سرم بر گيرد ، بر فرازم نگران پرپر بزند . مي خواهم كه ياد تو در تعزيت نبودن تو به خواب من بيايد ، اشكم را پاك كند ، دلم را درمان كند، دستم را بگيرد و از سر گليم بلند كند ، بگويد : دلت به ياد من خوش باشد ، مرا از ياد نبر ، يادم را فراموش مكن ، نگاهم را فراموش مكن ، لب طاقچه در گلداني بگذار ، مرا در آن روز عزيز هميشه سر سبز و سحري در زير چتر باراني به خاطر بياور ، نگاهم را بر هستي اندكت به خاطر بياور ، زماني همديگر را مي شناختيم ، زماني به هم سلام مي كرديم ، زماني چشمان من تو را شناخت ، و حالا به شكرانه آن نگاه است كه زنده اي ، آن نگاه است كه هنوز تو را مي دواند ، و باران برايت هنوز عزيز است و جای که وعده گاه همیشگی مان بود هنوز عزيز است و زيارتگاه است ، هر چند که انگار بعد از ما تحمل پذیرایی از کسان دیگر را نداشت و برای همیشه تعطیل شد .

هنوز را مثل بچه گربه اي به جانم مي چسبانم و در زير باران سنگين غروبي كه مي رود تا به سياهي غليظ شبي بي پايان بپيوندد ، در ميان ديوار ها و مردمان و ساخته هاي مردمان مي دوم . كسي را گم كرده ام . مي دوم و گريه مي كنم . شبي ظلماني در برابرم دهن باز كرده است . مي دوم و گريه مي كنم . هنوز آن لحظه های شورانگیز عاشقانه را در آن آپارتمان کوچک به ياد دارم . مي خواهم به ياد چشم هاي تو باشم . هنوز ايمان امروز من است .                                                          

م . حميدي

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 22:1 |