و یک سال گذشت ......
نه اين دل شکسـته را شبی جواب می دهی
نـه اين کـويـر تشـنـه را امـيــد آب می دهی
همـيشه ی خـدا مـنم که انتـظـار می کشـم
تـو آب را بـه ديـگـران مـرا ســراب می دهی
هـزار شـعــر عـاشـقی سـروده ام بــرای تـو
تـو با هـزار خـون دل بـه من جـواب می دهی
دلـم به وسـعـت جـنون بـهانـه می کنـد تـو را
تـو در جـنـون عاشقی مـرا عـذاب می دهی
جنون....
صخره سیاه دره ریحان در این نیمه شب سرد بهاری همچون دیو سیاهی در سکوت و خاموشی به خواب رفته است . صدایی نیست ، چراغ کلبه خاموش است . آسمان پس از ساعت ها بارندگی حالا باز شده و ماه روی برگ های نورستهِ باران خوردهِ خیس انگار که گرد نقره پاشیده است . سردی هوا را فراموش می کنم و نزدیک چشمه ، چند قدمی لانه خرگوش ها روی تکه سنگی می نشینم . خداحافظی همیشه تلخ است ، یک جورهایی آدم نگران است که دیگر بازگشتی در کار نباشد ، مگر عمر آدم چقدر طول می کشد ؟
درد دلتنگی اشک می شود و بر گونه تکیده ام می چکد . دستی لطیف و کوچک اشکم را پاک می کند و در تاریکی گم می شود . به صخره نگاه می کنم ، غزال زیبا و باشکوه ، بالای صخره هیولا ایستاده ، چشم به من دارد . به شکلی ناگهانی ناپدید می شود و هنگام رفتن ، زنگی که به گردن دارد بر اثر انعکاس نور ماه ، لحظه ای کوتاه می درخشد و خاموش می شود . ابرها دوباره ماه را می پوشانند . دره ناگهان روشن می شود . صدای رعد همه اطراف را به لرزه در می آورد و باز هم باران ...............
با صدای باران چشم باز می کنم ، چراغ های فروشگاه صنایع دستی در هوای تیره و ابری نزدیک غروب روشن است و حالا من هستم که انتظار تو را می کشم . تا در آخرین دیدار مان ، من و تنها من ، درد جدایی را که از چشمان عزیز تو می تراود ، به جان خسته ام می نشیند و عذاب مرگ را به یادم می آوَرَد ، در عین نخواستن و پس زدن بپذیرم . با این همه ، امید دوری در دل دارم . مثل آتشی که رو به خاموشی برود اما هنوز یک شعله لرزانی از آن باقی مانده باشد . چه ساده بودم که نمی دانستم تو راه را بر هر امیدی بسته ای و همین یک شعلهِ باریکِ لرزانِ باران خورده با طلوع صبح خاموش خواهد شد. اولین روز فصل و سال ، مثلاً قرار بود بهار شود ، عید شود ، دره پر از گل های وحشی و شکوفه های بنفش و زرد و سفید شود ، مثلاً قرار بود در صبح یا بعد از ظهری بهاری در میان عطر شکوفه ها و یا شاید بارش باران در گردشی بهاری دست در دست های زیبای تو که هنوز هم با همه وجود دوست شان دارم برای یک سال دیگر از گذرگاه های کسل پیری عبور کنم و یک سال دیگر جوان شوم .
هنوز هم قادر به باور کردن تمامی حرف های تو نیستم . چون عشق ما یک شبه شروع نشد که یک شبه تمام شود . باورش سخت است ، خیلی سادگی می خواهد ، به من حق بده که تا پایان عمر با این بهت و ناباوری زندگی کنم. دروغ شنیدن از تو از رفتن تو هم دردناک تر بود . دروغ از سر استیصال ، از ناچاری ، اما نازنینم ، تو نمی دانستی که دروغ ، هرگز منجی غرور نیست .
با گرمای تب ، سرما و باران را فراموش می کنم ، صخره هیولا زیر صدای رعد لحظه ای دیده می شود و دوباره تاریکی .......... اولین روز سال رو به پایان است ، از دور صدای موسیقیِ عاشقانهِ عوامانهِ مبتذلی را می شنوم . کور سوی نور سرخ رنگی از دامنه صخره هیولا پیداست ، همهمه ای دور در سرم می پیچد. به سمت نور به راه می افتم . دستی کوچک که انگار از دست های تو الگو گرفته ، شمعی به دستم می دهد . باران ناگهان می ایستد . سیاه پوشیده ام ، طوری که از دور اگر کسی نگاه کند ، فقط شعله شمعی را می بیند که در تاریکی به صخره نزدیک می شود . در چند قدمی صخره سیاه ، پیرمردی سپید پوش ، ناگهان ظاهر می شود . در صدایش آرامش خاص و مبهمی موج می زند :
برای عاشقان واقعی جلوتر از این مرز راهی نیست ، تو باید در این سوی زمان از خدایی که عشق را هدیه ات کرد صبر بخواهی، او را هم ببخش و به سرنوشت بسپار ........ آرام باش و جلوتر نرو ! مطمئن باش که میان همه این سر و صدا ، نواهای جهنمی و تکان دادن بدن های غافل و بی خبر از عشق ، او .... ستی ...... هنوز اشک تو را در چشم دارد . این یک بار را اجازه می دهیم ، جلو برو و ببین . اما باز هم می گویم آنجا جای عاشقان واقعی نیست .
پیرمرد دور می شود ، صداهای زجر آور بیشتر می شوند . به منبع نور سرخ رنگ می رسم که از دریچه ای در پایین صخره هیولا به بیرون می تابد . شمع را کنار صخره می گذارم ، پشت سرم را نگاه می کنم ، اینجا دره ریحان نیست. ناگهان دستی مرا به درون می کشد . تو کناری نشسته ای ، سر و صدا و موسیقیِ مبتذل فضا را انباشته است. مخلوقی عجیب که همه اندام چروکیده و جذامی اش را در چادری سیاه پوشانده ، با چشم های سرخ ، دهانی کج و گشاد که دندان های زرد و نوک تیز خون آلود اش از میان لب های تاول زده اش پیداست، تو را به سمت موجود بدون صورتی در طرف دیگر آن فضای شوم می کشاند . آدم ها هلهله می کنند . گریه و ناله مرا کسی نمی شنود . سرت را با یک جور شتاب کلافه ای به سمت من می گردانی ، پیر مرد راست می گفت ، اشک در چشم داری ....... پشت سرم دو نفر سیاهپوش زمین را می کنند . توجهی نمی کنم . چادر سیاهِ جذامی دست تو را رها می کند ، دست قشنگ ات را با گوشه لباس ات پاک می کنی . هیولا در وسطِ مجلسِ جهنمی می چرخد ، طلب سر و صدا و کف زدن می کند و مرا با انگشت به همه نشان می دهد تا برای شادی بیشتر به اشک هایم بخندند . اندوه از دست دادن یک عزیز ، خشم ، نفرت ، همه این بدی ها در من موج می زند . جذامی به سمت عفریتی می رود که با موهای سیخ شده سفید در کنجی نشسته و زبان درازش از دهان خشکیده اش بیرون مانده است ، مثل دستمال گردنی که به جای گردن دور دهان ببندند و دنباله اش تا روی شکم ادامه داشته باشد . یک بار هم با همین زبان دراز دست موجود بدون صورت را می گیرد . جذامی مرا به او هم نشان می دهد . عفریت زبانش را مثل مار کبرا به سمت من می گرداند . می خواهم کاری بکنم ، بر می گردم ، پیرمرد سپید پوش از بیرون سرش را به دو طرف تکان می دهد :
نه
کاری نمی کنم ، آن زبانِ دراز از خون قلب من رنگین می شود . جذامی می خندد . عنکبوتی سیاه از یک طرف سقف به سمت دیگر می رود . موجود بی صورت از چشم های سرخ عنکبوت می ترسد و سرش را به سمت عفریت زبان دراز می گرداند . زخم دلم باز می شود ، زیر پایم خطی از خون روان شده است . پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند ، از میان پرده های اشک عجوزه ای نفرت انگیز را می بینم ، تکه ای سیم خاردار در دست دارد که آن را به شکل انگشتر درآورده است ، تیزی خارها به سمت داخل انگشترند ، آن را با فشار به دست تو می کند ، خارها انگشتان نازنین ات را می خراشند ، صدایی می گوید خارها مسموم اند ....... هیولا خنجر سرخ و گداخته ای را به سینه ام می کوبد و قلبم را به آتش می کشد . تحمل می کنم و حسرت حتی یک آه را هم به دلش می گذارم . همه را می بینی ، اما کاری نمی کنی ، .... ناگهان از خودت جدا می شوی ، حالا دو نفر شده ای ، آنکه از تو جدا شده ، خودِ دوم تو ، به سمت من می آید ، سیم خاردار را با درد و رنج زیاد از انگشت نازنین اش خارج و به طرف موجود بی صورت می اندازد . خون همه دستش را می پوشاند ، دست های خون آلودمان را به هم می دهیم ، می گویم :
تو .......
انگشت های لطیفت را مقابل لب هایم می گیری ، حالا دیگر تو را می شناسم . می گویی :
ستی ..... هستم
می گویم :
پس آن دیگری ......
لبخند می زنی :
آن دیگری کسی ست که تو هرگز با نام خودش صدایش نزدی ، او همانی ست که دل تو را شکسته و می رود ، به من نگاه کن ، آن که گفت همیشه کنار تو می مانم من بودم ، نه او . من ، ستی ......
گریه امانم نمی دهد ، هیولا خشمگین است . با صورت به زمین افتاده و خون های دَلَمه بسته را می نوشد . موجود بی صورت نزدیک آن تویِ دیگر می شود . حرکتی نمی کنی . همه نگاهت متوجه من است و آنکه از تو جدا شده . ستی آهسته در گوش من می گوید :
نگاه کن ، خوب نگاه کن ، موجود بی صورت نمی داند که آن منِ دیگر یک جسم بی روح است ، یک جسم فانی .
می گویم :
- خسته ام ستی ..... از زندگی ، از این دیوها که نقاب انسان به صورت زده اند ، .......
حرفم را لبخند زیبایت قطع می کند :
- نترس ، مگر مرا کنار خودت نمی بینی ؟ همیشه می گفتم به عشق من شک نکن ، یادت هست ؟
سر بر سینه ات گذاشتم و به جای هر کلامی فقط اشک ریختم ......
چشم که باز کردم همهمه ها هنوز ادامه داشت ، انگشت تو خونین بود و من که دیگر قادر به ایستادن نبودم ، چون آینه ای در هم شکستم. گورکن ها به سمت من آمدند ، یک زن ..... یک مرد ...... در گوشه ای دیگر دو عروسک خیره به آدم ها نگاه می کردند ، دختر و پسری در لباس روستاهای سرزمین مکزیک . در برابر چشمان حسرت زده من ، دختر ، شکم پسر را با تیغ از هم می درد . از شکم پسر مکزیکی کفش دوز های خیس و خون آلود بیرون می آیند و جذامی آن ها را می خورَد . هیولا پس از فراغت از خوردن سر موش قرمزی را می بُرد ، خون به گل های عروسکیِ زرد و صورتی و بنفش می پاشد . گورکن ها دست هایم را می گیرند ، یک زن .... یک مرد ...... هردو عزیزان از دست رفته . زن می گوید :
- با ما بیا ! دور شو از این دخمه شوم و پر هراس ، این جا قربانگاه عشق است ، هرگز این همه خون و شئامت را یک جا دیده بودی ؟
جوابی نمی دهم و به همراه شان از آن فضای وحشت زده بیرون می روم . پیرمرد سپید پوش کنار گوری ، در انتظار من ایستاده است . حالا گورکن ها هم سفید پوش می شوند . با اشاره پیرمرد به پشت سرم نگاه می کنم ، سیاه پوشان تو را به جایی می برند که من نمی شناسم ، از انگشت هایت خون می چکد . هیولای جذامی در حالی که خون قلب شکسته من بر دست هایش خشک شده ، پیشاپیش جماعت در حرکت است . موجود بی صورت نمی تواند به تو نزدیک شود . انگار مانعی میان تو و اوست . عفریت زبان دراز راه را برایش باز می کند . می خواهم کاری بکنم اما بازهم پیرمرد سپید پوش سرش را تکان می دهد :
- نه
سپید پوشان مرا می برند و سیاه پوشان تو را ، در فاصله ای میان دو گروه دختر کوچکی با موهای طلایی – مسی و چشم هایی به رنگ آبی ترین دریاهای دنیا در لباس نارنجی ، لباسی از سرزمین پریان ، به حال تنهایی اش می گرید . تویِ دیگر به سمت او می دوی ، او را در آغوش می گیری ، دخترک لبخند می زند . با اشاره پیرمرد سپیدپوش من هم به سوی شما می آیم . می گویی :
آن ها را رها کن ، قلب شکسته ات را به خدا بسپار . برویم . همه خسته ایم . عشق و خدای آفریننده عشق ما را به حال خود نخواهند گذاشت . این جسم ها فانی ست ، آن ها می میرند اما زندگی برای ما تا ابد جریان خواهد داشت . هر چند که جسم مان نباشد . پس داستان ما را همه باید بدانند ، مثل همه عاشق های دیگری که هزاران سال است ، مردمان روزی چند بار با احساسی خوش آیند از آن ها یاد می کنند . انجام این کار به عهده توست ، در مانده عمری که در پیش خواهی داشت . ...... ستی و هستی ، مثل لیلی و قیص ، مثل ..............
دخترک در آغوش توست و با گردن بندی که از حرف اول اسم هردوی ما شکل گرفته بازی می کند . غزال و خرگوش ها به استقبال ما می آیند . خرگوش هایی که آن تویِ دیگری که رفت ، جرات نزدیک شدن به لانه شان را ندارد ، چون درشب آخرین دیدارمان آن ها را به دره آوردم و دیدن آن ها همیشه به یادش می آورد که فردای آن شب با من چه کرد . از سیاه پوشان و سفید پوشان دیگر خبری نیست. صبح شده است . در دامنه صخره سیاه هیچ دریچه ای نیست . راست گفتی ، شاید عمری نمانده باشد ، پس ای خالق عشق ، ای دست های خسته ، عمری و مددی تا این قصه را همه بی خبران از عشق بدانند . به سمت تو بر می گردم ، می گویم :
دوستت دارم
می گویی :
دوستت دارم
هردو به دخترک می گوییم :
دوستت داریم
دخترک دست های کوچکش را به گردن هردوی ما حلقه می کند و می گوید:
دوستتان دارم
م . حمیدی
