تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - Devdas

از راه دور مي آيم . در و ديوار به ذهن من هجوم مي آورند و نمي توانم از ياد زشتي آنها غافل باشم . مي خواهم به تپه هاي سرسبز فكر كنم و خانه هايي كه از سر ديوارهايشان پيچك ياس بنفش سر كشيده است . مي خواهم آن آهنگ عاشقانه را در سرم زمزمه كنم ، آنجا كه پسرك و دخترك براي آخرين بار بر سر تپه اي به هم مي رسند و وداع مي كنند ، ولي مگر مردمان مي گذارند . چشم هايم را مي بندم، حس هايم را كور مي كنم كه نبينم و نشنوم تا خودم را به جايي در شعاع حضور او برسانم كه لايق نگاه كردن و نفس كشيدن است ............از يك تكه راه به بعد قصر و باغ كم كم امن و درخت هاي بلند آشنا و پذيرا مي شوند . نورها ملايم و گياهان مهربان هستند . از بين ديوارها مثل نسيمي مي گذرم و تطاول حضور آدم ها بر ذهن من اثري نمي گذارد. انتهاي باغ ، مثل هميشه، در مه سبز لطيفي پوشيده است. در راسته كوره راه باريك مصفايي مي روم كه هر تكه اش نام گلي ، پرنده اي ، شقايقي را دارد.

در جايي از خم راه ، بلنداي قصري مرتفع بر زمينه آسمان سرمه اي شب پديدار مي شود . ستاره ها كنجكاو و بچگانه،  بالاي سرش شلوغ كرده اند .بر بدنه سياه قصر جا به جا ، چهار خانه هاي نارنجي روشن در تاريكي آويخته اند . مثل كودكي كه براي اولين بار رنگين كمان را در افق ديده است ، دنبال شاهدي مي گردم كه به او نشان بدهم، به او بگويم كه اين يك پنجره با تمام پنجره هاي ديگر فرق دارد . تنها به خاطر اين پنجره است كه در اين لحظه زمين زير پاي ما خالي نمي شود . درست در همين موقع ، در پشت شيشه هاي مات پنجره اي كه در قسمت راهروي قصر ، سرتاسر بدنه عمارت را از بالا تا پايين پوشانده است، هيكل محوي بالا مي رود . دو لكه سرمه اي و عنابي ، دامن و تن پوش او را مشخص مي كند . موسيقي عاشقانه اوج مي گيرد . نسيم برگهاي درختان استوايي را بر سر تپه به نرمي تكان مي دهد و عطر سكرآور ياس هاي بنفش را با خود به همراه مي آورد . چشمهايش را با نگاه مات غمگين پشت پنجره مي بينم . با نگاهي كه بر سر تپه اي سبز و مه آلود سير مي كند . موسيقي عاشقانه ، مبهم و آرام ، همراه با زمزمه نسيم لابه لاي برگهاي درختان استوايي به گوش مي رسد . از زير سايه درختها خارج مي شوم . حالا به خيابان اصلي باغ رسيده ام ، خيابان عريضي كه وسطش باغچه و چمن و دو طرفش درخت هاي كهن چنار دارد . در حاشيه خيابان كالسكه اي ايستاده است . عاقبت از قصر بيرون مي آيد و كالسكه مثل ماشين عروس او را با خود مي برد .

مي ايستم و از پشت به كالسكه كه دور مي شود نگاه مي كنم ، بر مي گردد و از دريچه عقب نگاه مي كند . توري حرير سفيد گرداگرد صورتش را گرفته و چشمانش كمي اشك آلود است . لاي گيسوانش پولك هاي صورتي ، مثل شكوفه هاي سيب مي درخشد . باران شكوفه ها بر چمن مي بارد و از دور يك گروه دسته جمعي ، آوازي عاشقانه مي خوانند .

عطر ياس هاي بنفش را ، مبهم و گريزان ، در فضا حس مي كنم ، به بوته ها و گلهاي آشنا رسيده ام . حالا سرم را بلند مي كنم و نگاه مي كنم . بلندتر نفس مي كشم . خوشحالم. مي گويم : سلام پرنده ، سلام مينا. موسيقي عاشقانه آرام آرام اوج مي گيرد . از سر پيچ كوي ارغوان دشتي سرسبز و گسترده آغاز مي شود ، آنقدر پهناور كه چمن در انتهايش به مه سبز رنگي پيوسته است . در سرتاسر چمن گل هاي زرد ريزي روييده اند كه اسم آنها را نمي دانم . گل هايي كه بعدها قاصدك مي شوند و پرواز مي كنند .

تپه قاصدك ها با شيب ملايمي بالا مي رود . بر فراز تپه ها، خط افق و روشنايي خاكستري پيداست ، مثل انتهاي عالم و لبه دنيا . به درختي تكيه داده و نسيم گيسوانش را موج مي دهد . جلوي پايش روي چمن مي نشينم ، زانوهايم را بغل مي كنم و محو تماشايش مي شوم . چشم هايش همان نگاه دور هميشگي را دارد . نگاه مي كند ولي مي دانم كه نمي بيند . در اين لحظه پروانه اي مي آيد و در كنارش روي تنه درختي مي نشيند . لبخندي به گوشه لبش مي آيد . سرش را با حركتي آرام ، جوري كه پروانه نترسد و پرواز نكند، بر مي گرداند . نگاهش از ذوقي بچگانه سرشار مي شود . پروانه مي پرد . با صدايي كه از اندوه مي لرزد مي گويم :  

 - من هستم ، دوداس

موسيقي نرم و از دهليزهاي مخملي خواب ، آرام به گوش مي رسد . تپه با شيب ملايمي به سوي خط افق بالا مي رود . همچنان به درخت تكيه داده و هنوز چشم هايش همان نگاه دور هميشگي را دارد . از روي سبزه ها بلند مي شوم و به طرفش مي روم ، خيلي ملايم ، جوري كه نترسد و پرواز نكند . سرش را آهسته به طرف من بر مي گرداند و چشم در چشمانم مي دوزد . به يك نگاه چنان مرا مي كاود كه به لرزه در مي آيم . با همين يك نگاه همه چيز مرا در مي يابد . تمام راه هايي را كه تا اينجا آمده ام ، انتظارهاي زندگي ام ، فكر هاي پيش از خوابم ، تمام دوران بچگي ، ترس ها ، تاريكي ها ، مرگ ها ، عزا ها، گريه ها، تنهايي ها،حياط مدرسه ، صداي شمارش ضربه هاي چوب بر كف دست ها و چشم انداز آن دشت جادويي گل هاي ارغوان ، همه را ديده است و مي داند . چشم هايم را مي بندم و دلم از تصوير دستش كه بر سرم خواهد گذاشت و ناخن هايش كه لاي موهايم خواهد كشيد غنج مي زند ........... 

يك بار ديگر از جلوي دهانه در عمارت رد مي شوم ، يك نگاه در لحظه عبور به داخل راهرو مي اندازم ، مثل هميشه يك نگاه با ترس و احتياط ، انگار همه دنيا كمين كرده كه درست در اين لحظه مچ مرا بچسبد . راهرو خالي ست . اين راهرو هميشه خدا خالي ست .

در دور دست منجوق هاي روشنايي در اشك آويخته اند . چشم ها را مي بندم و سرم را به زير مي اندازم . منتظر دستي هستم كه روي موهايم قرار بگيرد . مي دانم در چنين مواقعي مثل بچه اي فوراً به خواب مي روم. صداي نسيم در برگ ها و همهمه در آب مي آيد . مي خواهم تنها باشم، مي خواهم در جايي باشم دور و سبزه پوش و خنك، بالاي سرم آسماني باشد خيلي آبي ، با لكه هاي خيلي سفيد ابرها ، روي چمن ها در يك باغ شايد ، كه زنبورها دور آدم وز و وز كنند و از دور صداي هوهوي رودخانه بيايد و صداي سيرسيركها .   

بالاتر از سطح زمين ، بالاتر از حد ديوارها ، بر زمينه سرمه اي آسمان ، يك چهار خانه نارنجي ، پنجره روشن قصرش ، در تمام راه شب ،همه جا پا به پاي من آمده است . قابي انباشته از رنگ سحر و موج علفزار . در چشم انداز پيش رويم تپه قاصدك ها با شيب بسيار ملايمي به طرف بالا مي رود . دست هايم را به دو طرف باز مي كنم و از تپه بالا مي دوم . بالاي تپه خط افق و روشنايي سحر پيداست . طوطي سفيدي بر درختي استوايي نشسته مي خندد و شانه سرش باز مي شود و مي گويد : (( س تی ، ستی .....)) مي ايستم و به اطرافم نگاه مي كنم . دشتي گسترده و سرسبز ، آن قدر پهناور كه چمن در انتهايش به مه سبز رنگي تبديل مي شود . چشم هايم را مي بندم و مثل بازي چشم بستني بچه ها دست هايم را در هوا چرخ مي دهم..........درست در همين لحظه عطرش را حس مي كنم،  عطر ياس هاي بنفش . چشم هايم را باز مي كنم و چهره اش تمام چشم انداز را پر مي كند . صورتش مثل نسيمي معطر منظره را به عقب مي راند و از دور آوازهاي آسماني بلند مي شود. پيشانيش با شيب بسيار ملايمي رو به بالا مي رود و درست به اندازه كف دست من جا دارد . موهايش را به عقب كشيده و بسته است و تمامي پوست صورتش با روشنايي مرمري گلگوني از درون نور گرفته است . رنگ چشم ها میشی- خاكستري تيره است و به نظر مي رسد كه یک هاله آبی رنگ به بيرون ، به دور چشم ها پخش شده باشد ، طوري كه چشم ها در هاله اي از نور آبي نشسته باشند . ابروها دو قوس كامل و دست نخورده هستند و لب ها از نوعي كه گوشه هايش موقع لبخند كمي به بالا كشيده مي شود . به دور و برم نگاه مي كنم و دنبال كسي مي گردم كه به او نشان بدهم . اطرافم از شادي ، باور و امن جواني ، عطرآگين است. دستش را دراز مي كند . دستش را مي گيرم و از سر چمن بلند مي شوم . دستش گرم و كوچك و مثل پاشنه پاي بچه هاي شيرخواره كمي سرخ است . كف دست هايش پر از خط هاي مهر و عشق و آينده و زندگي و بخشايش است . خط سرنوشت هاي دور ، جاده هايي كه هركس از هر كدام كه برود خوشبخت مي شود.    

چشم هايم را باز مي كنم و پنجره ، زرد و پريده رنگ ، مثل چراغي كه باطريش تمام شده باشد ، با حركتي آرام دور مي شود . نگاه تلخ و غمگينش را به من دوخته است. صدا مي زنم : ((س... تی ، ستی... )). چيزي مي گويد كه نمي شنوم . كالسكه به حركت در آمده است . دستش را بلند مي كند . مي گويم : خداحافظ . و دست هايم را خالي رو به او نشان مي دهم ، سرفه ها امانم را بريده اند . لبخند غمگيني مي زند كه گوشه لب هايش را كمي رو به بالا مي كشد . لاي گيسوانش پولك هاي سبز و بنفش مي درخشند و چشم هايش هنوز كمي اشك آلودند. كالسكه با حركتي آرام چهره او را از برابر نگاه من مي كشاند و مي برد و در انتهاي باغِ تاريك دور مي شود . 

مي ايستم و به پشت سر نگاه مي كنم . باغ خالي ست ، مثل ايستگاهي كه قطار چند لحظه پيش آن را ترك كرده باشد ، خالي و غمگين . مي دانم كه بايد به سمتي بروم ، ولي نمي دانم به كجا . خسته و دلزده هستم . سرم كمي گيج مي رود و درست نمي دانم كجا هستم . دنبال كسي مي گردم كه از او بپرسم كجا هستم ؟ بپرسم اين باغ به كجا مي رسد ؟ در چه روزي از تاريخ هستيم ؟ در چه سياره اي؟ صدايش را مي شنوم :   

- (( دوداس ، دوداس ))    

جوابی ندارم . جواب نمي دهم . قدرت هيچ كاري را ندارم. دروازه ها را مي بندند، صدايش ضعيف تر مي شود:   

 - (( دوداس ، دوداس مهربان كمكم كن )) اين راه ها به كجا مي روند ؟ باغي كه اينجا بود حالا كجاست؟   صدايش اما هنوز از دهليز هاي دور عاشقي به گوشم مي رسد :   

- ((دوداس خوب ، دوداس مهربان ، دوداس غمخوار ، مرا ببخش و فراموشم كن))

به اطرافم نگاه مي كنم و پر از اندوه غروب روستا هستم . پر از غصه پروانه در گلستان سوخته . بغض گلويم را مي گيرد . و آنچنان غمگينم كه مي خواهم بميرم ، بميرم و پشت اين در كه براي هميشه به روي من بسته خواهد ماند تمام شوم. سرفه هايم آرام مي گيرد و تمام مي شوم. كجا مي توانم دوباره تو راپيدا كنم؟ معصوميت از دست رفته ام را ؟ روياهاي كودكيم را ؟ جايي كه خانه ام را ساخته بودم .....

م.حمیدی

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:31 |