تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - زخم


 

براي علي آجرلو

هر گاه كه شب سياهي چادر خود را بر سر شهر پهن مي كند . اغلب ياد يار مهربان جانشين فكر هاي تلخ و شيرين روز مي شود . هر جا كه نسيمي باشد ، هر جا كه عطر گل ها روح و جان را نوازش كند ، مانند پروانه خسته اي كه عاقبت بر شاخه گلي بنشيند ، ياد يار مهربان نوش داروي زخم و خستگي ست .   

از روزهاي برف و شب هاي باران ، از تمامي آن همه خاطره هاي تلخ و شيرين ، از پشت همه آن در و ديوارها ، آن باغ ، آن چراغ ، تنها ياد يار مهربان است كه هنوز باقي ست . امروز هر خاطره اي را كه مرور مي كنم يك جاي آن رد پاي يار مهربان پيداست . در همه آنها اثر دارد و يك جوري نه قسمتي ، كه خود آن خاطرات است . انگار بيرون از اين حصار جدايي هاي دراز مدت هرگز خاطره اي وجود نداشته است.           

از رفاقت هاي فراموش شده حرف مي زديم ، از زخم ها ، دروغ ها ، قضاوت هاي شتابزده و نادرست و سر آخر از عشق هاي مشترك . سينما ، كتاب ، موسيقي و ......... تا ساعت هاي بعدي خداحافظي مي كرديم و ساعت هاي بعدي ديگر شب بود . پشت كتابخانه دانشكده درست در برابر باغچه درختان كاج يك نيمكت بود كه هميشه با هم و بي هم آنجا بوديم . جوري كه هميشه يكي از ما مي دانست آن يكي را كجا مي شود پيدا كرد . شب ها اگر رهگذري از بيرون عبور مي كرد و از پشت نرده ها نگاهي به داخل دانشكده مي انداخت در ميان تاريكي دو شعله كوچك آتش سيگار را مي ديد كه هرازگاهي يكي از ديگري پر نور تر مي شد . 

راه رفتن و عبورش روز را از عطر اقاقيا ي درختان باغچه دانشكده رها مي كرد . قامت افراخته در نور كم جان غروب با جامه هميشه تيره ، با چهره اي هميشه محجوب.   

عصر ها كه فرا مي رسيد ما در روي آن نيمكت بيدار و آرام به تماشاي جهان مي رفتيم . جهان ما دو ، سه تا درخت كاج در بهار بود و در اواخر بهار در زير سايه هاي درختان قرباني گرما مي شديم . آن اول ها كه دو را دور در بعضي كلاس ها او را مي ديدم نمي دانستم كه روزي نام يار مهربان را خواهم دانست و از مخاطبين اندك نوشته هاي من خواهد شد . در روز هاي ديگر عمر نام او را دانستم اما تا در كنار من بود نتوانستم او را به زمين خاكي بياورم . او را در روياهاي نوجواني غرق كرده بودم و نمي خواستم به سرزمين اندك من باز گردد . هميشه او را مرتفع ، ناب و گمشده در باران و مه مي دانستم . هميشه هنگامي كه در مه آلوده ي نوشتن چيزي رهسپار مي شدم ، او را با خود به آن سرزمين مه آلود رها از واقعيت مي بردم . اين جهان مه آلود فقط دو ، سه نفر ساكن داشت . اما دريغ و افسوس كه عمر اين جهان كوتاه بود و بزودي سپري شد . 

شايد در روزهاي باراني گم در شاخه هاي بيد مشك و اقاقيا بتواند پريشاني را در من پير و فرسوده كند . در آن روزهاي پريشاني تنها كسي كه مي توانست مرا از خاكستر ايام از روز و هفته و ماه به زمين بياورد يار مهربان بود . مثل آن كبوتر سفيدي كه در روزهاي خون و آتش از رود كارون رهانده بود . در عمرش زود دانسته بود كه انسان را رهايي نيست . می دانست که شايد فقط نوازش برگ و گل و شرح رويايي كه گاه به صورت شعر يا فيلم يا موسيقي که از معدود آدم هايي در زمين ما تراوش مي كند ، می تواند گاهی تسلي براي ظلمت روح آدمي باشد . خوب مي دانست كه تنهايي چه خوف انگيز و بي رحم است . جواني آشوب زده و به يغما رفته  ، از او يك گنجينه مقدس اما غم زده ساخته بود . اما اين غم هميشگي طنزي جاندار را نيز در او متولد كرده بود . آن غم مجلل و اين طنز هميشگي در چالاكي روح او به نفرت نمي رسيد . هرگاه كه به مرز نفرت مي رسيد با لبخندي از سوي ما يارانش نفرت را در زير برگ هاي سوخته پاييزي دفن مي كرد . آنچه كه ما ( عزت نفس ) مي ناميم در او يك صفت ارجمند و گاهي گستاخ بود. 

خاطرات ، روياهاي مشترك ما ، اندوه مجلل يار مهربان ، آن ديوان كوچك حافظ كه هميشه به آن مسلح بود ، آن پيچك هاي ياس سفيد و زرد كه از ديوار خانه هاي كوچه پس كوچه هاي راه دانشكده به كوچه ها مي ريخت، همه را در آن كيف دستي به رنگ باران نهاده بود. ما خيره به يكديگر بوديم و شعله سكوت چنان جاندار و زنده بود كه فراموش كرده بودم كه از او بپرسم : آيا آن ديوار را يافتي كه يادگارها را بر آن بياويزي ؟ زود دانستم همه آن ديوارها فروريخت . تاريكي كامل شد . ايستاده بوديم ، پژمردگي روزها را نظاره مي كرديم . نه دريايي در كنار ما بود كه به جزر و مدش خيره شويم ، نه در كنار ما گياهي مي روييد . نه كودكي در اطراف ما بود كه لبخند او را ميان خود تقسيم كنيم . ديگر سال هاي زمهرير زمستاني بود ، حريق تابستاني كه شاخه هاي انگور را خاكستر مي كرد ، روياهايي كه در برگ هاي پاييزي فنا مي شد و شايد گاهي سيلاب هاي بهاري . هراس آن داشتم كه در حريق تابستان ، در روزهاي گم در برگ هاي پاييزي و شايد در سيلاب هاي بهاري ياد ما و خاطرات ما دو تن گم شود . يك بار در احتضار يك غروب بهاري در ماه خرداد كه در شتاب عمر سرگردان بودم ، شرح گم شدن هاي خواب آلود عمر را براي او نوشتم . براي باري ديگر از همه جمعيت جهان و كساني كه با زبان مادري با من سخن مي گفتند فقط او مخاطب من بود . 

حالا فاصله ديدارها با يار مهربان طولاني شده است . زخم ها اما عميق و درمان ناپذير باقي مانده اند . زخم هايي كه آن نازنين شاخه گل مينا هم درمانش نشد . زخم نا رفيقي ها ، دروغگويي ها و ........                                                 

زخم داران همه رفته اند . اما هنوز زخم داراني هستند كه مانده اند . اين بازي را فراموش كنيم كه بي زخمي نيست . كساني زخم را پنهان مي كنند. كساني زخم را روي كاغذ مي آورند . كساني با آن زندگي مي كنند و بعضي كسان در خفا با آن به مرگ و نيستي مي روند . ساده لوحان سرخوش مي پندارند كه زخمي نيست . در اين ميان لودگي به معني زدن سازي ست پر شور اما كوك در رفته . با آنها كه با ما نيستند كاري نداريم. آنها هم با زخمشان آنطور كه مي خواهند كنار بيايند . اما كار ما با اين زخم است .    


م . حميدي 




+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:25 |