تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - اسکله.....

کوهستان روبرویم را حالا در این وقت غروبی ، یکدست سیاه می دیدم . خورشید آخرین شعاع های کم رنگ خود را نیز خاموش کرد و شب چتر سیاه خود را بر سر ساحل کشید . امواج خروشان دریا بی قراری می کردند . من هم شکر گذار بودم که دست تصادف بازهم مرا به آنجا و کنار آن ساحل کشانده بود . اسکله این بار شلوغ نبود. باد ملایم و نوازشگری که از سمت دریا می وزید ، هوا را لطیف و همچه بفهمی نفهمی ، کمی سرد کرده بود ، نه آنقدر سرد که لازم باشد لباس گرمی همراه داشته باشی . همین قدر که در این هوا ، دست مهربانی دست تو را گرفته باشد ، به همین اندازه گرما ، که ضربان قلبت را یک ذره بالاتر ببرد ، برای فراموش کردن آن خنکی لطیف کافی بود .

تا انتهای اسکله جلو رفتم و به نرده ها تکیه دادم . ستاره ها ، آسمان صاف و بی ابر را مثل شب های جشن چراغانی کرده بودند . ماه بر فراز دریا شاهد تنهایی من بود . نگاهم در امواج تیره دریا می چرخید . دلم تنگ بود و به روزهایی فکر می کردم که دیگر حتی صدای تو را هم نداشته باشم . به روزی فکر کردم که باید خیلی آقا ، مسلط بر خودم و اطراف ، برای نمی دانم چندمین بار برایت آرزوی خوشبختی کنم و بگویم ، خُب ، خداحافظ ، ببخشید از اینکه زندگی هیچ وقت روی خوش به ما نشان نداد ، و برای عذاب بیشتر ، در نامناسب ترین زمان و مکان ما را با هم روبرو کرد تا هرچه دردناک تر بتواند جدای مان کند . از این جاست که تسلطم را بر خودم و اطراف از دست می دهم و با صدایی که کمی لرزش درش افتاده ادامه می دهم ، نازنینم ، رفتن تو، رفتن من ، جدا شدن از تو ، نشنیدن صدای تو و ....... از دست رفتن همه این خوشبختی کوچک ، تا پایان عمر روحم را خواهد آزرد . می گویم ، حالا فهمیده ام که عشق با جدا شدن نمی میرد . زمانی گفته بودم که تو ، فقط خود تو قادر هستی که این عشق و رویا را از من بگیری ، اما حالا دیگر تو هم قادر به این کار نیستی و در بودن و نبودن تو هم این حس زیبا را به هیچ قیمتی از دست نخواهم داد . اصلاً چرا باید از دست بدهم ؟ به هر حال انسان در هر جایگاه و مقامی که باشد ، جان عزیزش را هم باید روزی یا شبی تسلیم آفریننده اش کند. اما برای من جدا شدن از تو ، دردناک تر از جان دادن است . چون پس از مرگ دیگر نیستم تا ببینم که با جانم چه می کنند . .......

موجی بزرگ اسکله را تکان خفیفی داد . اشک هایم بی دریغ ، بر گونه های تکیده ام جاری شدند . کلمات مثل هزیان بیماری تب زده و دردمند ، آهسته و بریده از میان لب هایم با دریا درد دل می کردند :

-   کجایی نازَکم ؟ کجایی فرشته امیدم ؟ کجایی بهانه ادامه هستی ؟ کجایی ..... مینا ؟

سرم را به سختی بلند کردم ، و در تاریکی شب ، زیر نور چراغ های اسکله ، در پشتِ پردهِ تارِ اشک ها تو را دیدم که در چند قدمی من ایستاده ای و در آن نور کم با قطره های اشک یا شبنمی که از شرجی دریا بر خواسته ، بر گونه هایت ، به من ، به این بی پناه ترین عاشقِ ترسانِ تنهای دنیا نگاه می کنی . دستم را از نرده جدا کردم و به آرامی به سوی تو گرفتم . با قدم های بی صدا جلو آمدی و دست زیبایت به لطافت گلبرگ های یاس ، به دست من نزدیک شد و می رفت تا در دست خسته و لرزان من بنشیند اما ............ هر چه که بود، رویا ، توهم ، خیال ، به همان بی خبری که آمده بود ، رفت و من مثل هراسه ای در باد تنها ماندم .

روی یکی از صندلی ها نشستم ، هنوز چند تا از میز ها خالی مانده بودند . اما معلوم بود که در زمانی کوتاه همه به اشغال دخترها و پسرهای شاد و سرزنده و خوشحال از دوست داشتن و دوست داشته شدن در خواهد آمد . و بعد .......... سوار بر امواج صدا به سوی تو پرواز کردم .

ساعت ها حرف زدیم . مهم نبود چه می گویی ، فقط کافی بود برای شفاعت باقی مانده عمر من صدای تو باشد ........ صدای تو که از کنار بوته های پاییزی و شب پره ها می شنیدم و راه می رفتم در بهشتی که خودم ساخته بودم . گاهی مکث می کردم تا قطره اشکی را از گوشه چشم هایم پاک کنم ، برای اینکه لو نروم ، می دانستم که باید بر همه چیز مسلط باشم ، آقا باشم ، ادای عاشق های مفلوک شکست خورده را در نیاورم تا تو هم بتوانی حرف هایت را بزنی . چقدر دلم می خواست کنارم بودی ، تا وقتی از ترس هایت ، رنج هایت ، غصه هایت می گفتی ، گوشه پیشانی ات را ببوسم ، سرت را بر شانه ام بگذارم و زیر گوشَت بگویم ، نترس،  چیزی نیست، تمام شد . سختی ها ، تلخی ها ، نگاه کن ، به ماه ، به دریا ، به همه این منظره ، به من . نگاه کن ، نگاه کن عزیز دل من ، ببین دیگر ترسی وجود ندارد ، من این جا هستم ، کنار تو ، برای تو ( حالا جرات کرده ام و همین طور که سرت روی شانه من است ، دستم را به دور شانه هایت انداخته ام ) و همیشه هم در کنار تو می مانم . .....

حرف های مان که تمام شد ، هوا سردتر شده بود ( شاید هم من این طور فکر می کردم ) . تاریکی سایه سنگینش را همه جا گسترده ، صدایی هم اگر بود ، صدای امواج بود و گاه و بی گاه انعکاس خنده ای که از آدم های نشسته پشت میزو صندلی های دور به گوش می رسید . منظره ساکت و خاموش به جا ماند و من پشت به دریا به سوی انتهای راه بی انتهای خودم می رفتم . امواج انگار دست به دست مرا به هم سپردند و سایه ام در تاریکی گم شد .

همه آن حال و هوا ، همه آن منظره ، از گذشته های دور تا امروز ، همیشه ، همیشه خدا انگار چیزی کم داشت . چیزی که باید درست به موقع ، درست به هنگام ، در همان سال ها پیدایش می کردم و نکردم . مثل تشنه ای در جستجوی قطره ای آب هر بار که نزدیکش می شدم ، فقط سراب پیش رویم بود . آخر هم پیدایش نکردم . جواب سرگردانی هایم نا امیدی بود در جاده های بی پایان جستجو ، و آخر هم گفتم ، چیزی که پیدا نمی شود ، حتماً وجود ندارد .

و عاقبت که در نگاه تو پیدایش کردم ، راز بودنم را در این سیاره سرگردان دانستم ، دانستم که چقدر تو را ، نگاه تو را ، صدای تو را دوست دارم .......... و حالا صدای تو مرهم زخم های کهنه ام شده است . حالا ....... در روزها و شب هایی که برای ادامه زندگی ام ، به بهانه ای ، چیزی که دست هایم را بگیرد و از تاریکی بیرون بیاورد نیاز دارم ، فریاد رسم صدای توست . صدای تو که انگار ، نزدیک گوش هایم در آن شب رویایی می گفت ، زمانی من واقعاً رفته ام که تو فراموشم کنی ، که موقع گذر از کنار فراز و نشیب تپه ای سبز و با تجدید یادی از شوق همیشگی ات از دیدار پروانه ها ، به یاد من نیفتی ، مرا در قصه هایت شرکت ندهی ، که من دیگر مخاطب قصه های تو نباشم . یاری در کنار تو .

سرم را بالا آوردم ، اشک در چشم ، فضا آنقدر قشنگ بود که حضورت را در نزدیکی خودم احساس کردم  ، به دست هایم نگاه کردم ، تا یاد دستت ، بوی دستت را باد برایم بیاورد . از دور ، خیلی دور ، می آمدی ، اطرافم را نگاه کردم ، کس دیگری جز من آنجا نبود . نزدیک و نزدیک تر می شدی ، من هم به سوی تو دویدم و در سه ، دو ، یک قدمی تو آغوش باز  کردم ......................................................

م.حمیدی

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:49 |