تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - عشق هرگز نمی میرد

غروب های دره ریحان همیشه زیبا هستند . گل های وحشی سر در گریبان خود فرو می برند و نسیمی خنک و ملایم دست نوازش خود را با مهربانی بر سر شب می کشد . پرنده ای نمی خواند و صدایی اگر هست صدای سیرسیرک هاست و آبی که نرم و ملایم از پای درختان می گذرد و حرفی هم اگر باشد حرف تنهایی ست . هوای شب های بهاری خنک است . بیرون کلبه ، درست روبروی منظره تپه های سبز مه آلود و صخره سیاه ، روی تنه درختی می نشینم ، غزال گریز پا ، دیگر ترسی ندارد ، نزدیک می آید ، پوزه اش را به شانه من می زند به نشانه سلام و به سوی صخره می رود . چراغ کلبه خاموش می شود و روشنایی بیرون جایش را می گیرد . ستارگان ، مثل شب های آتش بازی در آسمان پراکنده اند و گاهی شهابی از میان شان خط می کشد و می گذرد و گاهی هم ستاره ای در کهکشان تاریک گم می شود. مهتاب با نور بی دریغ اش تمام دره را روشن کرده و گاهی تکه ابری این روشنایی را کم رنگ می کند ، اما بی دوام است . هوا لطیف تر می شود ، عطر گل های وحشی همه دره را پر می کند . چشمانم را لحظه ای می بندم و با نفسی عمیق همه آن هوای معطر را به درون خسته ام می کشانم و چشم که باز می کنم ، تو را می بینم در لباسی که برای من و تو آشناست . لبخند بر لب داری ، به یک شکل کودکانه ای ، به یک شکلِ نازکِ قشنگِ عجیب و دوست داشتنی ، یک شادی خاصی در چشم هایت هست که آن غم پنهان همیشه را کمی به عقب رانده و من آرزو می کنم که با پایان این رویا که به فیلمی عاشقانه از روزگار جوانی هایم شبیه است ، در پهنه این صحنه ها بدوم و بروم تا ته تصویر و محو بشوم و فیلم که تمام شد دیگر پیدایم نشود هرگز ......

کنارم می نشینی، دست های زیبا و مهربانت در دست های خسته من آرام می گیرند . منظره ملایم تر می شود ، غزال کنار پای تو بر زمین می نشیند . نگاهت می کنم ، حسرت را در چشم های من می بینی . غزال ناگهان می گریزد ، در کنار کلبه شبح سپید پوش کوچکی پیداست ، غزال به او نزدیک می شود . کعبه قرار بود خواب باشد ، اما از کلبه بیرون آمده است . با دیدنش خنده به لب های خاموش و ساکتم بر می گردد . تو هم می خندی و لحظاتی بعد در حالتی میان خنده و گریه گرفتار می شوم ، گریه و خنده باهم ، به شکل دردناکی اشک هایم را مخفی می کنم و کم کم آرام می شوم ....... کعبه در کار بازیگوشی با غزال است ، به دست هایم جرات می دهم و تو را در آغوش می گیرم . مهتاب چهره زیبایت را روشن کرده و من از فاصله ای امن نگاهت می کنم . از من دور می شوی و به آرامی نزدیک چشمه آب می روی ، تصویرت در آب می افتد و به قول آن شاعر کویر " روی زیبا دو برابر شده است ".

همه چیزم را بخشیده ام ، از همه چیزم گذشته ام ، زندگی ام را ، عاقبتم را ، هستی ام را با همه این لحظات رویایی عوض کرده ام و درست به همین خاطر ، به خودم اجازه می دهم که حتی به نسیمی که آرام ، آرام گیسوانت را نوازش می کند ، حسادت کنم . روزم به سختی ، تلخی و کندی گذشت و در این شب که سایه سنگین اش را بر سر دره انداخته ، دلتنگی هایم را با صفحه سپید کاغذ قسمت می کنم . کاغذ اما ، انگار که چشم دارد ، دهانی دارد برای سخن گفتن و گوش هایی برای شنیدن ، می گوید :

-         ای آشنای دیرین ، می شنوم ، بگو ، از چه در رنجی ؟ اشک هایت را واژه کن تا زیبا شوم ، تا آیینه ای شوم که او را ........ در من ببینی . آرام باش ، آرام ، آرام، بنویس ، شط جوهر را بر دامن سپیدم جاری کن . بی جانم ، دلی ندارم ، اما هر بار و هر جا که خواستی با تو هستم . حرف بزن ، یاور همیشه تنهای من ، حجم تو شبیخون این همه دلتنگی را ندارد . می گویم :

-         سپیدِ مهربانِ من، خواهم گفت ، خواهم نوشت ، اگر این سیل اشک ها بگذارند.

کاغذ گفت :

-         این اشک ها که من می بینم ، آتش جهنم را هم خاموش می کنند .

صدایی خیال هایم را به هم می ریزد ، یک احتمال دور که شاید ، شاید تو لحظه ای ، فقط لحظه ای ، کارهای مالوفت را رها کرده و یادی هم از من کرده باشی ، بارقه ای از شادی و امید را در قلبم روشن می کند اما ........ صدا صدای تو نیست و آنکه می آید تو نیستی ، های گوش ها کر شوید اگر جز صدای او چیز دیگری بشنوید و ای چشم ها کور شوید اگر جز او کس دیگری را ببینید .

دره ساکت است ، شاید از نیمه شب هم گذشته باشد ، انگار هرچه دیدم باز هم رویا بود و خیال ...... تو نیستی ، کعبه نیست ، غزال از فراز صخره نگاهم می کند،  چشم هایش در مهتاب برق زیبایی دارد . کاغذ را کنار می گذارم ، حرف هایم را برای تو نگه می دارم که نمی دانم کی خواهی آمد ، کی سرنوشت رهایت خواهد کرد ، که کعبه در انتظار است . 

دست هایم را به آب چشمه می سپارم و ویرانه های دلم را به باد ، خنکای چشمه، داغی دست هایم را مرهم می شود و مرا به یاد دست های زیبای تو می اندازد . شب من خالی ست ، تنها هستم ، نیستی ، گریانم . ..... ستی....... ستی....... هیچ به هنگام رفتن ، ذره ای این دیوانه مانده در شب ، مانده در تاریکی و تنهایی و حسرت را به یاد می آوردی ؟ برای یک لحظه کوتاه ، یک چشم بر هم زدن هم که شده از خودت پرسیدی که چگونه این عاشق منتظر،  مجنون وار در بیابان دلتنگی سرگردان خواهد شد  .

ای کاش باور می کردی که من با عشق زاده شده ام و دست هایم ابرها و موج ها را می شناسند ، ای کاش باور می کردی که عشق هرگز نمی میرد و خون سرخ زندگی را در رگ های من و تو جاری خواهد ساخت .

از جا بلند می شوم تا صبح چیزی باقی نمانده است . دست هایم را به دو طرف باز می کنم و با همه توانم نام ات را فریاد می زنم .......

-         م ........

صخره صدایم را بر می گرداند ، دوباره و چند باره ، تا بازهم سکوت حاکم مطلق دره شود . در انتظار می مانم ، دلم می خواهد صدایت را بشنوم ، صدایی که جانم را آرام و وجودم را سرشار از زندگی می کرد . ای کاش صدایت را می شنیدم با کلماتی که خفاش های سیاه غم را از اطرافم در آسمان دره به ستاره های چراغانی تبدیل کند و بگوید :

-         نگاه کن من هستم ، نزدیکِ نزدیک ،  گرمای دست هایت را به من بسپار  ،  و آرام ، آرام باغ های کودکی ات را به خاطر بیاور ، در اوج این خشم و خروش ، عشق من فریادرس تو خواهد بود ، عشق من تبر شکستن بت ها ی سرنوشت خواهد شد نه قلب تو .......

به خود می آیم ، حال کسی را دارم که تازه از خواب بیدار شده است . تو نیستی صدایت نیست و خفاش های غم همچنان در آسمان دره پرواز می کنند . امتداد چشمه را از میان درختان تا کنار رودخانه می دوم ، پای در آب می گذارم ، آهسته،  آهسته پیش می روم ، در آب دراز می کشم ، فقط صورتم پیداست . آب کم کم آتش درونم را آرام می کند، چشم هایم را می بندم . باد در آن فضای ساکت صداهای دوردست را به گوشم می رساند ، صدای خنده های دروغین و لبخندهای تصنعی . اشک از کنار چشم هایم در آب می ریزد ، شاید در این آب های آرام ، غصه هایم تمام شوند و به روی آرامش ابدی آغوش باز کنم . آب تا زیر چشم هایم بالا می آید ، کعبه را می بینم که از دور، از کنار رود خانه ، دست های کوچک اش را برایم تکان می دهد . ستی........ شاید آن روز نباشم ، اما باور کن نازنینم ، آخرین نفس هایم نام تو خواهد بود .

 

م . حمیدی

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:41 |